ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

"آرزوی پایان شب، در روز 22 بهمن": بهنام چنگائی

آهای شما ای چادربرسرانِ در زندان
ای بیکار کارگران
ای دریده شدگان،
ای به چپاول رفتگان
های اسیران، بیدادرسان، بر بالای دار سوارگشتان
تنگدستان، دادخواهان، آبروجویان
نمی خواهید دست از زنجیر ملا شسته و بدنبال انسانیت خود برگردید؟
پس بپاخیزید، تا باهم روز فراموش شده را بیدارکنیم.

"آرزوی پایان شب، در روز 22 بهمن"


behnam11

بهنام چنگائی 

در این بازارِ بی خدا و بکامِ ملا! شب و سالِ سیاهِ سی هشتمین هم رسید.
جان و نان ما همچنان در اسارتِ شبسواران است و بکاممان جز زهرِ زور نمی رود.
ما اما هنوز دست از پا دارازتر بدرگاه خلافت نشسته ایم.
ما اما هنوز چشم براه وعده های خمینی خناس غنوده ایم.
آنهم: تشنه و گرسنه و خسته و خونین
زیرا، در این درندشت تباهی و فساد! از این سرزمین مسخر آخوند، جز پلیدی و پلشتی ملا نمی روید.
++
در این بازارِ خدا و ملا و مکلا
برای ما
جز ترس شبان و نداری نان و بیدادرسی جان
جز مرگِ مهر و دوستی ِنوع انسان برجا نمانده است.
جز تیغ قصاص و سنگسار و اعدام
بر دارهای بلندِ کینه و انتقام نمانده است.
دیگر شب هم، بی شرمی ملا را نمی تواند بپوشاند.
سرتاسر زمین و آسمان را ریا و رنگ ملا پوشانده است.
و قساوت ملا! خدایش را نیز به شرم و گریه نشانده است.
++
در این روزگار سیاه، مرغ پگاه می پرسد:
آیا! فروغ بهمن، بی شبِ ملا نخواهدآغازید؟
آیا! خلافت پررونق آخوند، فرونخواهدپاچید؟
درِ دکانِ آسمانی اش بسته نخواهدشد؟
کسب و کاری که جز عزا و دعا و عمامه و بلا نداشت!؟
و جز کاخ های رفیع ملا نشینی نساخت؟
++
کمر 22 بهمن، در سراسیمگی توهم به آسمان شکست، آنگاه که رازِ راه های انسانی بدست ملای پُرریا سپرده شد.
سپس گمراهی، مادر خدا گشت و بسان قارچ ملا زائید، و نچندان دور، سرزمین ما مسمومِ تلاوتِ مکرِ ملا شد.
او آمد و خیلی زود ماه نشین شد. در دمی، نان و نامِ 22 بهمن ما را ربود و کشت و خورد.
++
از کهکشان های خون و زخم و چرک و درد، دیریست ستاره ای کوچک می پرسد !
آهای شما ای چادربرسرانِ در زندان
ای بیکار کارگران
ای دریده شدگان،
ای به چپاول رفتگان
های اسیران، بیدادرسان، بر بالای دار سوارگشتان
تنگدستان، دادخواهان، آبروجویان
نمی خواهید دست از زنجیر ملا شسته و بدنبال انسانیت خود برگردید؟
پس بپاخیزید، تا باهم روز فراموش شده را بیدارکنیم.

بهنام چنگائی 19 11 1395


ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

"روز میعاد": چند شعر از: زهره مهرجو

sunrise-with-pine-tree-1

"روز میعاد"

چند شعر از: زهره مهرجو
۲۲ ژانویه ۲۰۱۷


«انتخاب»

کبوتر سپید رؤیاها،
عطش مدام رهایی
در زمین شب زده! ..
اکنون، که در حضور خزان
آسمان به سُرخی گرائیده،
در جوار فصل سرد کولاک ها ...
و تقابل عریان اضداد؛
از رنج و محنت راه ..
سخن مگو!

نه .. از آنچه ز دست رفته
شرح پریشانی و نومیدی،
از بی افقی
سخن مگو!

ببین به کجا رسیده ای ..! –
بیا اگر باورت نمی شود
بگذار نشانت دهم –
با من تا کنار دریاها
و آبشارهای مرتفع ..
تا دورترین نقطۀ جنگل ها .. دشت ها
سفر کن!

مرا تا فراز کوهها ...
و اوج آسمان ...
تا سطح تابناک ستاره ها،
همراهی کن! ..

ببین چگونه
در عمق هر کدام، که درنگ می کنی
خویشتن را باز توانی شناخت!

*  *  *

دریاب! که راه ما
نه سازشی می شناسد ...
و نه هرگز نهایتی.


«روز میعاد»

روزی که آسمان، دگرگون شود
و باد
خواب رؤیاهای دیرین را برهم زند؛
زمین به زیر رنگین کمانی
از نور و غبار
به خود آید ...

و پرندگان
گویی در پاسخ به دعوتی مستور
بناگاه گِردهم آیند ..
و تا دور دست ها
اوج گیرند.

هنگامی که بغضِ ابرها
با انفجاری در هم شکند ..
و دریای عاصی
امواج عظیم خویش را
به سوی سواحل منتظر
رها سازد.

روز فرو نشستن عطش زمین
در بارشی سنگین و بی وقفه؛
پس کشیدن تیرگی
پدیدار گشتن خورشید زندگی ..
سربرآوردن جوانه ها از خاک.

روز پُربار گشتن شاخه های صبور
لبخند شیرین شکوفه ها،
رقص برگ ها در باد
سرور قلب ها
در بزمی راستین ...
مهلت انسان شدنِ انسان

*   *   *

روزی که سرانجام
لحظه های ما
با سکون و زوال، وداع گویند ...
و تحرٌک و بالندگی
در همه سویی،
پدیدار گردد.

در آن روز پرشکوه؛
تو را خواهم جُست
تو را، خواهم یافت ..
و این، قول یقین من است –

که ما را
اینگونه بودنی سزاوار است
و عشقی؛ که شایستۀ
چنین بودنی...

و نه ذرٌه ای کمتر!


«کودک جنگ»

در می کِشی، چهرۀ کوچکت به هم
نقش می زنی، رنج و اضطراب و
خشم و انزجار خویش ..
به پیش نگاه ها.

پا نهاده ای به دنیای ما
تا آشنا شوی با نهایتِ فاصله ها
اوج تباهی ها، جنگ ها
که افسوس .. پس از گذشت قرن ها نیز
نیست برایشان، راه حلی کارساز.

بیشمار مردمان کار
می دوند صبح تا شام
بهر نان خویش
و ندارند مجالی برای
پرسیدن، آموختن ...
و متشکٌل شدن
در صفوفی هدفمند.

صاحبان مقام
خود اسیر قدرتی بزرگ تر
نمی کنند عزم
که بجویند برای مشکلات تدبیری،
غول «سرمایه» بر فرازها سایه افکنده
هر چه کمتر در محیط برتران؛
وزین تر .. بر گردۀ محرومان.

*   *   *

وجود تو عزیز است
در نگاهت، تازه گی
افق بی انتهای زندگی
موج می زند ...
هزار پرستوی مهاجر
پر می کشند در آسمان رؤیاها، با دیدنت
هزار گل خواهش
می رویند در باغ وجود ما ...

و آنگاه، با حسرتی
برای جسم کوچکت
برای طپش های قلب محزون کوچکت ..
در غروب می نشیند
آسمان ذهن ما:

«ای شهاب فروزان زندگی
کاش هرگز،
گم نمی گشتی
از قلمرو آسمانی خویش؛
پدیدار نمی گشتی
در این سرای خراب ما!»


«گل سُرخ زمستانی»

گل سرخ زیبا!
بر دامنۀ کوهی بلند، رُسته ای..
از میان برف و طوفان ها
شکفته ای.

چهرۀ لطیفت، سرخ سرخ
قامت افراشته ات، هماره آماده باش..
با سلاح تیغ می زنی بر خصم زندگی
با آفتاب و باران، پیوند دیرینه داری
عشق به هستی را ..
اینچنین آموخته ای!

خون سرخ هوشیاری
که در رگانت جاری ست،
استوار می کند تو را
در حقیقت جویی.
پس ز هر چه می رود بر تو، سال تا سال ...
نه می گذری؛ نه از یاد می کاهی.

در وفا کردن، بی همتایی
اگر حتی به خاطرش
باید از فرازها به فرود ...
و از فرود؛ به فراز آیی.

بسته ای از دیرباز با ستاره ها پیمان
تا آن زمان که دامنه ها
سراسر سرخ شوند؛
هر سال، در یک زمان
به این نقطه
باز آیی...!


«به دریا نرسیدیم»

رودخانه ای بودیم ما
هر یک ..
وقتی همدیگر را یافتیم
مملو از امید ...
و مقصد، رسیدن به دریایی بود
که ما را سرانجام
به هم پیوند می داد.

چشم انداز زیبا بود
و آینده ای زیباتر
انتظارمان را می کشید...
آنجا که هستی
رو بسوی تکامل و بالندگی می رفت.

اما، شبح تردید
چون بالهای عقابی تنومند
در نیمه های مسیری شیبناک
بر ما سایه افکند
و زان پس، پاره سنگ ها و موانع راه
بر ما دو چندان می نمود ...

و سکوت آمد
و شکاف بین ما
که هر زمان، افزون می گشت،
تا آنجا که دیگر یگانگی ممکن نبود
ما ممکن نبودیم ...
و سرگذشت ما
چون کتابی نیمه تمام
در آن، واژۀ تغییر نمی گنجید.
لیک؛ دریغا.. دریغا
کلامی شکننده
که همچون ماهیان، گاه و بیگاه
سر برمی کشید
از تنگ بلورین آب:

«آه، اگر از بیراهه ها دوری نمی جستیم
اگر دام صیاد
کابوس بیداری مان نمی گشت
بیگمان به دریا می پیوستیم!»


«پرواز ذهن»

ذهن من
همچون دریایی ست ..
رهایش که می کنم
سوار بر امواجش
مرا با خود می برد، به دوردست ها ...
در اعماق
حقایق آشکار می شوند،
آرزوها جان می گیرند
زندگی، زیبا می گردد ..

در افق
بسان پرنده ای
به پرواز درمی آید ...
و به بینهایت می پیوندد.

*   *   *
بازش که می دارم،
همه چیز از جنبش بازمی ایستد ..
و وجودم را
لغزشی بسوی مرگ
فرا می گیرد.

*   *   *
ذهن من
هرگز آرام مگیر!
وگرنه، بالهای هستی ام
می شکند.


«کابوس شب»

آنجا.. در اعماق شبی مه گرفته و خاموش
پرنده ای می خواند.

آواز غریبش
بسان نالۀ شومی ست ...
شاید این آوا
سوگواریِ عاشقی باشد
در فراغ یار گم گشته اش،
یا خبری ..
که خود، پیک خسته را
محزون ساخته.

صدا، تکرار کنان
در سراسر شب تیره
می پیچد! ...

و سپس،
شبحی هراسناک ..
بر دیوارها و پنجره ها
دست می ساید.

خواب، توازن بین مرگ و زندگی ست
که تردیدوار
بر پلک ها سنگینی می کند.

*  *  *

آه .. می بایست چاره جست،
برای رها شدن از چنگال سایه ها ..
پیش از محو شدن
پیش از فروبستن آخرین دم
باید خانه ای استوار
بنا نمود!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

دست زد عمامه ی اکبر گرفت: هادی خرسندی

دست زد عمامه ی اکبر گرفت

hadi_khorsandi01

 هادی خرسندی

 · January 10, 2017
این مثنوی در آرشیو سایت “اصغرآقا” به ژوئن 2005 آمده و پیش از آن در نشریه “اصغرآقا” چاپ شده. پس مال پنج شش سال پیش است که نقل آن را در این ایام پر بی مناسبت نیافتم.
. روی خبری است از “گویانیوز” و عکس هائی از وحید سالمی که: «پيرزني عمامه رفسنجاني را برداشت و بر سر خود گذاشت!». و مصراع اول از نظامی گنجوی.




پيرزني را ستمي درگرفت
دست زد عمامه ي اکبر گرفت
گفت بده تا بنهم بر سرم
تا که تصور بکنند اکبرم
بلکه ازين راه به جائي رسم
مثل شماها به نوائي رسم
ما و شما فرق نداريم هيچ
غير همين پارچه ي پيچ پيچ
مثل تو ما نيز در اين سرزمين
خانه به دوشيم و “اجاره نشين”
خانه ي ما نيست ولي کاخ و قصر
خيل طلبکار در آن صبح و عصر
هر نفري آمده با توپ پر
فحش دهد بر پدر نسيه خور
اين طلبد پول پنير و کره
آن طلبد وجه شويد و تره
آن دگري ميطلبد پول نان
فحش کشيده به زمين و زمان
با همه احوال به لطف خدا
زندگيم هست شبيه شما !
چون پسرانت پسرانم رشيد
هر سه در انديشه ي شغل جديد:
آن وسطي رفته به جنگ عراق
پاي وي از دشمن بعثي چلاق
آمده با عزت و جوش و خروش
گشته گداي سر ميدان شوش
گر که ز «بنياد» کنندش کمک
ميرود اينهفته سه راه ونک
آن پسر کوچک من مصطفا
شکر خدا هست خودش خودکفا
رفته کلينيک ِ ته لاله زار
کليه خود داده به سيصد هزار
من شده ام حال، پرستار او
کم شده یکمرتبه ادرار او
دکتره گفت آب بنوشد زياد
تا که دوباره سر شاشش بياد
***
آن پسر ارشد من مرتضا
شکرخدا هست ز کارش رضا
با دوگرم جنس که شد دستگير
بود فقط يک دو سه روزي اسير
بعد به همکاری شان شاد شد
قول کمک داده و آزاد شد
با هروئین رفته به بازارشان
گشته فروشنده ی سیارشان
پس پسرانم همه با افتخار
مثل پسرهاي تو مشغول کار
***
دختر من در پي شلوار جين
رفت به يونايتدِ شيخان نشين !
دید که جین کرده به پا فائزه
خواست برایش بخرم جایزه
بودجه اش حیف که تأمين نشد
خطبه ي تو، نطق تو هم جين نشد
رفت دوبي دخترِ کم سن و سال
تا بخرد جين و کمربند و شال
شیخ عرب داده به او قول جین
با دو سه تا قول دگر همچنین
یک دو سه ماهیست که رفته جنوب
گیر نیاورده ولی جنس خوب!
***
شوهر من آدم دلپاک بود
قهوه چي شعبه ي ساواک بود
بود بدون نظري آن ميان
شاهد رفتامد روحانيان
ضمن پذيرائي ِ با چاي و کيک
با همه شان داشت سلام و عليک
داشت به ياد از همه شان نام ها
نام بسي حجت الاسلام ها
گفت اگر شاه شود سرنگون
زود ز ساواک بيايم برون
نزد رفيقان خودم ميروم
قهوه چي حوزه قم ميشوم
ليک دو سه ماه پس از انقلاب
نيمه شبي جلب شد از رختخواب !
خورد به او با همه ي دلخوشي
مهر شکنجه گري، آدمکشي !
من به بزرگان متوسل شدم
آب شدم خاک شدم گل شدم
لیک نکردند نگاهي به من
تا به چه کار آمده اين پيرزن
حالتشان حالت انکار بود
قصه ی انگار نه انگار بود
صبح ِ من اينگونه اگر شام شد
صبح دگر شوهرم اعدام شد
گیر رفیقان خود افتاد و رفت
عمر خودش را به شما داد و رفت!
***
حال تو ای اکبر صاحب خرد
رحم بکن بر من و این حال بد
هیچ نخواهد ز تو این پیرزن
لیک بکن فکر به مام وطن
اين همه ظلمي که به ملت شده
ملت اگر دمخور ذلت شده
آن همه بيدادگري بهر دين
آنهمه اعدام که شد در اوين
خودکشي کارگر و کارمند
بابت درماندگي از چون و چند
کليه فروشي جوانان ما
اينکه شده شهرنو ايران ما
حذف نويسنده ي ” بد” نيمه شب
کارد به آن دکتر ” بد” در مطب
قتل برومند و سپس بختیار
کشتن مردان حقیقت شعار
تيرخلاصي به حقيقت زدن
نام سعيدي مثلاً خط زدن
در ميکونوس کشتن مردان کُرد
پای شما اینهمه باید شمرد
اين همه زير سر سرکار بود
نقطه ي تو مرکز پرگار بود
سيّدعلي نيز که والي شده
با نظر حضرتعالي شده
باز همی تیز کنی تیغ او
کم نکنی هیچ ز تبلیغ او
نیست ولی ملت صاحبنظر
از بده بستان شما بی خبر
الغرض اي اکبر عاليجناب
غصه نخور گر نشدي انتخاب
گرچه درین دوره یکی بدسگال
آمده و بر تو زده ضد حال
باز علمدار و سخنگو توئي
چون پرزيدنت تر از او توئي
چونکه بهرحال تو پر مايه اي
صاحب صد آستر و لايه اي
اي پرزيدنت همه فصل ها
فرع ِ تو باشد همه ي اصل ها
اِند ِ سخن ، ختم کلامي شما
مصلحت انديش نظامي شما
حجت الاسلام پرآوازه اي
آنور محدوده و اندازه اي
هست در عمامه ي تو رازها
شعبده ها دارد و اعجازها
من که به عمامه ي تو ميپرم
آب گذشته است دگر از سرم
ترس ندارم ز پليس شما
وز قلم مدح نويس شما
هر قلمي رام تو شد خوب شد
هرکه نشد رام تو، مغضوب شد
***
آه ببخشيد اگر شد زياد
حرف من پيرزن بيسواد
چونکه سر درد دلم باز شد
دانه ای از خرمنی ابراز شد

حال به تو پس دهم عمامه را
باز ادامه بده برنامه را
لوله ي نفت آنطرفي باز کن
شعبده را اینوری آغاز کن
شاد ز عمامه و از دلق باش
منتظر محکمه ی خلق باش
__._,_.___

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

«معما»، «نان و نعنا»، و «ناممکن»: سه شعر از علی رسولی

«معما»

ali-rasooli
cheshmha.jpg
اگر لهجه بودی
واژه ای ساده می شدم
که کودکان آرام در گوش بادبادک ها
پچ پچ  می کنند
آنگاه که پرواز مفهوم می یابد.
اگر خواب بودی
آن لحظه ی صبحگاهی می شدم
که باد پرده را مثل پرستویی خسته
می رباید
و روز آغاز می شود
و بیشه زار می رقصد.
اگر باد بودی
عریان می شدم تا سرزمین تنم را فتح کنی.
اگر پرستویی بودی
کشتزاری از گندم می شدم
تا لب هایت به دانه هایم عادت کنند.
اما تو
نه لهجه ای
نه خواب
نه باد و نه آن پرستوی خسته.
من هرگز تورا نشناخته ام
و دلم در معمای  پلک هایت گیر است.
«علی رسولی_اورست»

https://mejalehhafteh.com/2015/12/04


***

«نان و نعنا»

ali_rasouli
برایت
گردوی تازه آورده‌ام.
ریحان میان پارچه‌های ابریشم
و خوشه‌های پونه در شالی آبی.
نعنا در ظرف‌های مسی.
برایت
از گندم شعر سروده‌ام
تا فریاد و نان را فراموش نکنیم.
محبوب من
برایت
سلاحی هم آورده‌ام
آنان آمده‌اند
گردو
نان و نعنا را از ما بگیرند.
«علی رسولی _ اورست»






*** 

«ناممکن»

ali_rasouli
نمی‌شود
ماهِ افتاده بر دریا را
از امواج، از توفان
جدا کرد.
نمی‌شود
زیبایی را از چشمان تو 
گل را از کوهستان
و دلتنگی را از من
جدا کرد…
نمی‌شود
فریاد را از لب
باران را از کوچه
درخت را از برگ
و پاییز را از درخت
جدا کرد.
محبوب من
نمی‌شود نان را از انقلاب
ظلم را از آنان 
تو را از من
و
امید را از ما
جدا کرد:
امید
امید محبوب من
امیدِ زیبا
همان که شبی بر در می‌کوبد
می‌خندد
و خواهد گفت: دیگر روز است…
«علی رسولی»_اورست



https://mejalehhafteh.com/2017/01/17

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۱, شنبه

اسلام خدمت گذار سرمایه: محمد اشرفی

پدر ها و مادران را ،
کارگران و زحمتکشان را
با سفره خالی ،
در چشم کودکان ، خجل می کنند،
با پول و نان مردم ،
با کسر دستمزد کارگر و معلم،
از صندوق باز نشستگان و فر هنگیان،
گور مردگان را کاخ می کنند ،
در عوض ،
مردم را ساکن در گور می کنند.

homeless

اسلام خدمت گذار سرمایه

محمد اشرفی
ای زندگان خفته در گور،
خفته در گوری به وسعت ایران،
اگر هنوز، خفته عقلید،
اگر هنوز،
در توهم و واهمه سر گردانید،
دو باره بر خیزید،
سر بر ارید و فریاد زنید :
"الله اکبر، الله اکبر،
خمینی رهبر،
زنده باد خامنه ای،
زنده باد اسلام ،
که در خدمت سرمایه،
چه ها می کند!!!"
کارفرما را قویتر کرده،
کارگر را بیکار و فقیر،
تا که زنده در گور می کند،
از کرامات و عطوفت اسلامی چه عجب !!!
گور مردگان را کاخ ،
خانه زندگان را گور می کند،
این است کرامت و عطوفت اسلامی ،
ببین که :
از گور تا گور چه ها می کند!!!؟
گور عباس و،
حسن و حسین ...،
با پول و کار، کارگران کاخ می شود،
گور علی،
 مثلا" ،
"شاه مردان و یتیم نواز"
طلا و زر کوب می شود،
در عوض ،
کارگران و زحمتکشان،
صاحبان ثروت، یتیم شده،
زنده به زنده ،
ردیف به ردیف ،
در گور می شوند.
با گورهای کاخ شده ی،
خمینی و حسن،
زینب و رقیه،
سجاد و علی،
 باقر و بی قر ...،
اختلاس،
دزدی،
رشوه خواری و تجارت می کنند.
پدر ها و مادران را ،
کارگران و زحمتکشان را
با سفره خالی ،
در چشم کودکان ، خجل می کنند،
با پول و نان مردم ،
با کسر دستمزد کارگر و معلم،
از صندوق باز نشستگان و فر هنگیان،
گور مردگان را کاخ می کنند ،
در عوض ،
مردم را ساکن در گور می کنند.
ای زندگان خفته در گور،
خفته در گوری به وسعت ایران،
اگر هنوز، خفته عقلید،
اگر هنوز،
در توهم و واهمه سر گردانید،
بر خیزید،
سر بر آرید و فریاد زنید،
با صدای رسا ، فریاد زنید،
"الله اکبر ، الله اکبر ،
خمینی رهبر ،
زنده باد خامنه ای ،
 زنده باد اسلام، که چه ها می کند،
گور مردگان را کاخ ،
خانه زندگان را گور می کند،"
محمد اشرفی
10/10/1395