۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

رازچهره: ی. صفایی

بغض چشمانت
جهانی را لرزاند
و زهر لبخندت
انسانیت را مچاله کرد.....

رازچهره

ی. صفایی
بغض چشمانت
جهانی را لرزاند
و زهر لبخندت
انسانیت را مچاله کرد.....
نگاه معصومت
خدا را به چالش کشید!

گریه کن،
فریاد گریه هایت
سنفونی صلح را
خواهد نواخت.

تو نازنین دخترکم،
مونالیزای قرن حاضر نیستی
تو،
حقیقت تلخ اشکهای تاریخی.

ی. صفایی
25 ژوئیه 2017  

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

سرود سی تیر به مناسبت شصت و پنجمین سال قیام  ملی 30 تیر 1331

دریافتی:
بُوَد راه ما خدمت توده ها                     در این ره کنیم جان خود را فدا
کنیم پرچم اتحادی به پا                                  به شادی ز خون شهیدان ما
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین

به مناسبت شصت و پنجمین سال قیام  ملی 30 تیر 1331

متآسفانه این سرود مردمی را در هیچ جا پیدا نکردم،  نام شاعر و سرایندۀ آهنگ را نیز فراموش کرده ام.  به یاری حافظه آن را تقدیم جانباختگان 30 تیر و تمامی جانفشانان راه آزادی و سوسیالیسم می نمایم.
سیامک م.

سرود سی تیر


بیا تا به یاد شهیدان تیر                                  که رفتند در راه فتح و امید
همان اخترانی که افروختند                            دل و جان به دامان صبح سپید
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین
دمد لاله ها از دل کوه و دشت                       به یاد عزیز شهیدان ما
خروشد کنون آتش انقلاب                    ز هر گوشۀ خاک ایران ما
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین
به نیروی ملت شود سرنگون                         بناهای بیداد اهریمنان
فرو ریزد از بُن بنای ستم                      به نیروی خلاق زحمتکشان
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین
بُوَد راه ما خدمت توده ها                     در این ره کنیم جان خود را فدا
کنیم پرچم اتحادی به پا                                  به شادی ز خون شهیدان ما
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین

۱۳۹۶ تیر ۳۰, جمعه

چند شعر از فلزبان: کمک، کانون متحد کارگری

چند شعر از فلزبان

دارد ،
می –
رقصد ،
هنوز !
پیشِ چشمانِ مان
با سرِ بریده اش –
خون چکان ؛
این –
دستمزدِ مان .

فلزبان
۹۵/۱/۱۰
تو
از فقر –
قافیه می سازی .
من
بی بدیع ،
تنها نشانت می دهم :
سازنده اش –
سرمایه را.
فلزبان
۹۵/۱/۱۷
بو می آید !
بوی کود ،
بوی نا ،
بوی بد ،
بوی تا ،
بوی پر پر شدنِ گلبرگ ها
بوی تشدید شدنِ استثمار
بوی جنگ ،
بوی فرش ،
بوی قرمز ،
بوی رنج ،
مگر آن عطرِ حضور
همه !
افشانه کنیم .
فلزبان
۹۵/۱/۱۸
مه ی ۹۵
باید تصاحب کنیم !
میکروفن هارا ؛
نقب بزنیم
از درونِ سیم –
به بلندگوهای اعدامیِ آویخته ؛
باید زنده کنیم به صدا
پاره کنیم
پاره –
پرده های عصمت آمپلی فایر ها را ؛
تا بلند گو ها
بالا بیاورند –
فقر را ؛
قی کنند –
دستمزد۹۵را ؛
به صورتِ صورتک های پنهان میانِ میزهای انتخاب
تا شرم کنند شیشه های طبقه ی دهم
فرو ریزند ازخجالت
و صدا –
لختِ مادر زاد
فقر را برقصاند
روی میزهای بزرگ ؛
از سوراخ های موش
صندلی بگریزد –
از رئیس ،
خارج شود از سکوت
دروغ دُمش را روی کولش بیاندازد
فریاد جولان دهد
قُرُق کند –
هر خیابانی ، که خواست ؛
باید تریت کنیم ، نان
برای پرنده های مهاجر
سیم های خاردار را جمع کنیم
از خار
تا –
نفس بکشد کار
نفس تازه کنیم
با کار ؛
محتاجِ نفس های تازه ایم
نفس تازه کنیم
باکار ؛
نفس تازه کنیم
باکار ؛
نفس تازه کنیم .
فلزبان
۹۵/۱/۲۲
اولِ مه
» همه ی لرزشِ دست وُ دلِ» ش
از آن است ؛
که کــار !
پُر ابــُهت ،
اســـتــوار ،
اولِ مـــه !
در خیابان ،
لرزه ها –
آرد به بار .
فلزبان
۹۵/۱/۲۲
دستمزد ۹۵
بی ســـــــــــــــــــــازمـــــــــــــا نـــــــی –
سَـــــــــــــــــنــــــدا نــــی ست ؛
که دراز به دراز خوابانده
شَـــــــــــــــــلا ق می زنند !
به کار .
فلزبان
۹۵/۱/۲۳
اردیبهشتِ بی بهشت
تفرقه ی ما !
رختِ خوابی ست ،
که آسوده در آن –
غنوده است
سرمایه ؛
خواب های خوشی –
برایمان می بینند .
آشُفتنِ این خواااااااااااااااااااب
بیائید !
بیائید .
فلزبان
۹۵/۱/۲۴
٪۱۴
دستمزد
به سیخ کشیده ؛
نمک ، می زنید :
به زخمم !
به کار !
مانده پاسی هنوز –
زین !
پیکار .
فلزبان
۹۵/۱/۲۴
‌‌‌‌‌‌سُرخ مه
اگر شاعر بودم
شعری –
می سرودم
سُرخ وداغ ؛
مثلِ خونِ دل
نه !
خونِ دل ، خشک میشود با باد
مثلِ شراب ؛
نه !
مثلِ پرچمِ اولِ مه
که برقصد !
با باد ؛
موج بردارد وُ ، تاب
خوش طعم –
مثلِ شراب
تا به جامش بریزم مدام
همه ابزار به دستان
زن ومرد –
همه مستان
گرم وُ رقصان
بوسه –
از جام بگیرند
و بخوانند بلند :
«چاره ی رنجبران –
وحدت وتشکیلات است».
فلزبان
۹۵/۱/۲۹

کمک، کانون متحد کارگری

https://kmkoomak.wordpress.com/2016/04/17/159/

۱۳۹۶ تیر ۲۷, سه‌شنبه

سنگفرش: احمد شاملو با دکلمه علی پیچ گاه

سنگفرش


احمد شاملو

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ با لبان شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! …
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن
***
بادی شتابناک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ …
خورشید زنده است !
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش…
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !
از پشت شیشه ها …..
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب …
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .
چنگ ز هم گسیخته زه را
زه بستم
پای دریچه،
بنشستم
و ازنغمه ئی
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
شکستم :
آهای !
این صبحگاه است گوئی به سنگفرش
که اینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن …
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید
خون را به سنگفرش ببینید !
خون را به سنگفرش بینید !
خون را به سنگفرش  ….

۱۳۹۶ تیر ۲۶, دوشنبه

"گلهای سیاه من" – اشعاری از خولیو فلورِس، ترجمه از: زهره مهرجو

"گلهای سیاه من" – اشعاری از خولیو فلورِس

ترجمه از: زهره مهرجو
۱۷ ژوئیه ۲۰۱۷


"صراحت"

آبی.. آبی.. آبی بود آسمان!
تو نسیم ملایم تابستانی را
بیدار کردی،
مخمل چمنزار ...
آنجا که رودخانه، تشکیل برکه ای را می داد
طلایی رنگ می گشت.

در دوردست… دود از دودکشی
همچون نقاب دست نخورده یک عروس
با پروازی موٌاج و خموش
به بالا برمی خاست ...
و در خلاء گم می شد.

بناگاه گفتی:
"عشق من پاک و لطیف است،
بسان آن رود
که در دوردست ... بر زمین می غلتد!"

و آرام
به من چشم دوختی ...
با مردمک هایی که روحت را
آشکار می کردند،
و روحت .. آبی بود
مثل آسمان!


"گلهای سیاه من"

گوش کن:
در زیر ویرانه های احساسات من ...
و در اعماق این روح
که شادی را ... دیگر نمی شناسد؛
در میان غبار اوهام و رؤیاها ...
گلهای سیاه من
به خاموشی می گرایند!

*   *   *
آنها رنج های من انند ...
دردهای در هم تنیده ای
که در من، ریشه دوانیده اند ...
بسان سرخسهایی
در شکاف مرطوب کوهها!

فرمان ها و خودسری ها،
فریب ها و پیمان شکنی های تو اند آنها ...
و بوسه های سوزان و مرتعش ات
بر گلبرگ های سیاه و سرد طوفان اند!

خاطراتِ ساعاتی هستند،
که همچون شکاری در بازوان من
به خواب فرو می رفتی ...
و من، در انتظار طلوع چشمانت
آه می کشیدم ...
طلوعی، که از آنِ من نبود!

*  *  *
ناله ها .. ملامت های من ...
پنهان شده در روحی
که دیگر از تو، به وجد نمی آید ...
همچون شب های قطبی.. تیره اند...
گل های سیاه من!

پس این دسته گل لطیف را
که من از آن گُل های تیرۀ محزون
به تو پیشکش می کنم، بگیر!
نگاهش بدار، اندیشه مکن:
که غنیمتی ست ...
از باغ دلتنگی های عمیق من.


"جدال"

اگر از آنجا که
بسان خدمتگزاری
فروتنانه در پیشگاهت فرود می آیم
و شرمسار ... از چشمانت
تمنٌای نگاهی می کنم؛
اگر از آن روی که در حضورت
غرق در احساس می شوم،
بر این باوری که
قلبم خواهد شکست ...
و مرا برای همیشه
بندۀ عشق تو خواهد ساخت ...
در اشتباهی، در اشتباهی ..!

نوگل عطرآگین رُز؛
من غرورت را
بسان کارگری که صخره ها را می شکافد،
خواهم شکست!

*   *   *
اگر می خواهی به مبارزه برانگیزانی ام،
من آمادۀ نبردم ...

تو کفی،
من دریایی
که به خشم خویش باور دارد!
تو می گریانیم،
ولی روزی من نیز
تو را خواهم گریانید ...
و بعد؛
فرو افتاده در برابرم
تسلیم خواهی گشت ...
و در ازای بخشش من،
تمام هستی ات را
پیشکش خواهی کرد.
زیرا خشم من؛ در زیادت
نهایتی نمی شناسد!

می دانی در آن لحظاتِ آکنده از خشم
چه خواهم کرد ..؟
قلبت را از سینه بیرون خواهم کشید ...
و غرق بوسه اش خواهم ساخت!

«به کلمبیا»

دریا، بر تنۀ کشتی ای
که مرا از تو جدا می سازد
ضربه می زند ...
سرزمین محبوب من!
نیمه شب است و آسمان تیره ...
سیاهی
پهنۀ بیکران طوفانی ست؛ در برابرم.

نگاهم، از عرشۀ سخت کشتی
در سایه های عمیق خلاء ...
رسوخ می کند؛
چشمان مرطوبم، هیچ چیز نمی بینند ..
هوا چه سوزان است ...
چه سرمایی ست در سینه ام!

و من
آه .. موطن ام،
با حسرت می اندیشم ...
که دیگر با تو دیداری نخواهم داشت!
و در سیاهیِ بی انتها
نالۀ عمیقی سر می دهم.

ملوانی بیدار می شود، می نشیند ...
با دقت به تاریکی گوش می سپارد ...
و می شنوم، که آرام می پرسد:
"چه کسی می گرید ..؟"



درباره خولیو فلورِس:
خولیو فلورس روئا (۲۲ ماه مه ۱۸۶۷ – ۷ فوریه ۱۹۲۳) "Julio Flórez Roa" شاعر کلمبیائی، اولین اشعار خود را در سنین کودکی سرود. در نوجوانی به دلیل مشکلات و نابسامانی های مربوط به جنگ داخلی که در سراسر کشور جریان داشت؛ ناگزیر به متوقف ساختن تحصیلات خود در رشته ادبیات گشت. اما در همان سالها، ارتباط نزدیکی را با کلوب های شعر و شخصیت های مهم ادبی معاصر خود برقرار نمود؛ که زمینۀ آگاهی و شکل گیری فعالیت های او را در زمینه شعر و هنر فراهم ساخت.

سرودن شعر زیبایی در مراسم تدفین دوست هنرمندش "کندِلاریو اوبِسو" "Candelario Obeso" در سال ۱۸۸۴ میلادی، او را مورد توجه شاعران و هنرمندان حاضر قرار داد، و منجر به راه یافتن وی در محفل شاعران؛ و آغاز حرفه هنری او گشت. دو سال بعد، نام فلورس به فهرست شاعران مشهور همزمان وی اضافه شده بود.

با این وجود، شهرت او را از مشکلات زندگی مصون نداشت. همان طور که خود اشاره می کرد "گرسنگیِ شاعران" را تجربه کرد؛ اما بر خلاف بسیاری از روشنفکران همزمان خود، هیچگاه به مقام یا هدیه ای از سوی دولت میانه روی وقت که مخالف سیاست های آن بود؛ تمایلی نشان نمی داد.

از حدود سال ۱۸۸۷ میلادی به بعد، فلورس تماماً از طریق درآمد اندکی که از فعالیت های ادبی خویش بدست می آورد، گذران زندگی می کرد. در سالهای ۱۸۹۱ و ۱۸۹۲ میلادی به ترتیب، ابتدا برادرش "الِخاندرو" "Alejandro" را در اثر جراحت جنگ؛ و سپس پدرش "پُلیکارپو ماریا فلورس" "Policarpo María Flórez" را از دست داد.

اولین مجموعه شعرهای وی با نام "ساعتها" "Horas" در سال ۱۸۹۳ میلادی انتشار یافت.

در سال ۱۹۰۰ میلادی، فلورس با همکاری هنرمندان سرشناسی چون Guillermo Valencia, Luis Maria Mora, Clímaco Soto, Samuel Velázquez محفل ادبی "گروتو سمبلیست" "Gruta Simbolica"* را بنیانگذاری نمود. این محفل با عضویت حدود هفتاد هنرمند، در بحبوحه جنگ های داخلی سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۳ میلادی فعالیت داشت، و شعرهای ارزشمندی را گردآوری نمود؛ که غالبا متاثر از اتفاقات ناشی از جنگ، مملو از توصیفات قهرمانانه و حماسی بودند.**

خولیو بر ساخت دمکراتیک این محفل تاکید داشت، و در جهت مشارکت هنرمندان از کلیه گرایشات و سبک های هنری – از جمله رُمانتیسم، سمبلیسم و مدرنیسم – در آن تلاش می کرد. او می گفت: "من به همه سبک ها علاقه مندم، به جز آنها که خسته کننده اند."

او خود بیشتر به سبک های رمانتیسم و سمبلیسم گرایش داشت، در حقیقت می توان فلورس را از آخرین بازماندگان سبک رمانتیسم در سرزمین زادگاهش کلمبیا، و سراسر آمریکای لاتین دانست.

آثار فلورس با مضامین روشن بینانه و گاهاً اروتیک، توأم با احساسات سرشار و بیانی معترضانه؛ بارها مورد انتقادات شدید از سوی مخالفان وی قرار گرفتند. او توسط صاحبان قدرت مورد تعقیب قانونی و دستگیری قرار گرفت؛ و سرانجام تبعید گشت. همچنین، از آنجا که مطالبی را با مضامین مخالفت با خدا و رد نمودن دین مسیحیت نوشته بود، به او القابی نظیر "کافر" داده شد.

ولی علی رغم همه این مشکلات، به دلیل درک عمیقی که از واقعیت ها، و افکار و احساسات مردمی داشت؛ و نیز توان انعکاس هنرمندانه آنها در شعرهایش؛ مورد توجه وافر و محبت مردم سرزمین زادگاهش قرار گرفت.

در سال ۱۹۰۴ میلادی، در پی سایر مشکلات و فشارها؛ از سوی رئیس جمهور وقت – رافائل ریِز "Rafael Reyes" به وی دستور ترک کشور داده شد. یک سال بعد، فلورس به ناگزیر زادگاهش را به قصد "کراکس" پایتخت ونزوئلا ترک نمود. وی در هنگام اقامت خود در این کشور، اشعار متعددی را منتشر ساخت، که از آنها می توان به کتاب "خاربن ها و گلهای سوسن" "Cardos y Lirios" و نیز شعر "عنکبوت" "La Araña" اشاره نمود.

فلورس پس از آن به چند کشور آمریکای مرکزی، از جمله السالوادور؛ و سپس به مکزیک مسافرت کرد. دو اثر او با نام های "دسته گل رُزپال" "Manojo de zarzas" و "یک سبد نیلوفر" "Cesta de lotos" در سال ۱۹۰۶ میلادی، در هنگام اقامت اش در سان سالوادور به تحریر و انتشار رسیده اند.
آثار متعدد فلورس از دوران تبعید، غالبا مورد استقبال فراوانی قرار گرفتند، و این امر زمینه شهرت جهانی وی را فراهم ساخت.

وی در سال ۱۹۰۷ میلادی به مدت کوتاهی به زادگاهش کلمبیا بازگشت. در آنجا، در پی جهانی شدن شخصیت این شاعر، مقام دبیر دوم سفارت کلمبیا در کشور اسپانیا، توسط رافائل ریز به او پیشنهاد داده شد. فلورس در همان سال، زادگاهش را برای دومین بار ترک گفت.

وی در هنگام اقامت خویش در اسپانیا، همچنان به سرودن شعر ادامه می داد. دو مجموعه شعر او با نام های "شعرهای فرُندا" "Fronda lírica" و "قطره های افسنتین" "Gotas de ajenjo"، به ترتیب در سالهای ۱۹۰۸ و ۱۹۰۹ میلادی؛ در زمان اقامت وی در شهرهای مادرید و بارسلونا منتشر شدند.

فلورس در سال ۱۹۰۹ میلادی به کلمبیا بازگشت، و شعرهای خود را در محفلی در شهر شمالی "بارانکیلا" به زیبایی تک خوانی نمود. در آنجا به دلیل رنج بردن از مشکل سلامتی و طبق پیشنهاد متخصصین، در شهر کوچکی به نام "یوسی آکوری" "Usiacurí" واقع در ساحل آتلانتیک این کشور سکنی گزید.

وی در زمان اقامت خود در این ناحیه، با دختر نوجوانی به نام پترونا مورِنو Petrona Moreno Nieto آشنا شد، و رابطه عاشقانه ای را با او آغاز کرد که به ازدواج و شش فرزند انجامید.***

در سال ۱۹۱۷ میلادی، متاثر از وقایع جنگ جهانی اول، مجموعه شعری را با عنوان "مردگان ایستاده" "De pie los muertos" منتشر ساخت، و به کشاورزان و چوپانان محل زندگی خویش تقدیم نمود. فلورس، خود در این سالها برای گذران زندگی، به کار کشاورزی و چوپانی روی آورده بود. شهرت جهانی وی پس از سالها فعالیت در زمینه شعر و ادبیات، هیچ تضمینی را برای ثبات مالی وی فراهم ننمود، و این مسئله تا پایان زندگی او را همراهی می کرد.

متاسفانه، سلامت فلورس در سالهای پایانی عمرش به سرعت رو به تحلیل می رفت. تغییرات چهره او، در نتیجه بیماری که کاملا بوسیله پزشکان تشخیص داده نشد؛ صحبت کردن را برای او مشکل می ساخت.
سرانجام این شاعر بزرگ و پر احساس، در هفتم فوریه سال ۱۹۲۳ میلادی، در سن پنجاه و شش سالگی، در زادگاهش کلمبیا درگذشت.   


توضیحات:

*  Gruta Simbolica در زبان اسپانیایی، به معنی "غار سمبلیست ها" می باشد.

** جنگ های داخلی سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۳ میلادی، همچنین به جنگ هزار روزه معروف اند.

*** نام فرزندان فلورس و پترونا عبارت اند از: Hugo, Lira, divine, León, Julio, sky

برخی از منابع:

لینک شعرها به زبان های اسپانیائی و انگلیسی:
http://allpoetry.com/poem/8617093-Candor-by-Julio-Florez

http://allpoetry.com/poem/8617091-Reto-by-Julio-Florez

https://rojitaa.wordpress.com/2012/10/30/to-colombia-a-poem-by-julio-florez/

دکلمه شعر «گلهای سیاه من»، از پرلیتا مورنا:
https://www.youtube.com/watch?v=qrWRyxJDN7g

ترانه گلهای سیاه من، با اجرای کارلوس گاردل (آهنگساز: اِمیلیو موریلو)
"Mis Flores Negras", By: Carlos Gardel (Composer: Emilio Murillo)
https://www.youtube.com/watch?v=8MR8e0dtKj8

درباره خولیو فلورس:

http://jaguarscope.com/lomaximo/english/people/jflorez/index.html

http://thebiography.us/en/florez-julio

ویکیپدیا:
https://es.wikipedia.org/wiki/Julio_Fl%C3%B3rez

۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

به آیندگان: برتولت برشت

به آیندگان


 
برتولت برشت
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی میکنم:
امروزه فقط حرف‌های احمقانه بی‌خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی‌احساسی خبر می‌‍‌دهد،
و آن که میخندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
این چه زمانه‌ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
کسی که آرام به راه خود می‌رود، گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.
این درست است: من هنوز رِ زق و روزی دارم
اما باور کنید:  این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از کاری که میکنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.
به من میگویند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگیر
اما چطور میتوان خورد و نوشید
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنهای مستحقتر است . اما باز هم میخورم و مینوشم
من هم دلم میخواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بیوحشت سپری کردن
بدی را با نیکی پاسخ دادن
آرزوها را یکایک به نسیان سپردن
این است خردمندی.
اما این کارها بر نمیآید از من.
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی میکنم.
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد میکرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
خوراکم را میان سنگرها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم میشدند
زبانم مرا به جلادان لو میداد
زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
توش و توان ما زیاد نبود
مقصد در دور دست بود
از دور دیده میشد اما
من آن را در دسترس نمیدیدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون میجهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف میزنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب میدانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل میکند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن میکند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید!”

برگرفته ازکانال تلگرام حزب کارایران(توفان)
www.toufan.org
https://telegram.me/totoufan

۱۳۹۶ تیر ۱۸, یکشنبه

سرود هیجدهم تیر به مناسبت جنبش دانشجویی 18 تیر 1378: ایرج جنتی عطایی، سرود شانزدهم آذر: حمید مصدق، سالگرد 18 تیر 78: ترانه‌ای برای ۱۸ تیر ۷۸ با صدای داریوش، ویدئوی 18 تیر 88 – خیابان انقلاب، و داستان آنها هنوز جوانند: علی اشرف درويشيان


به مناسبت جنبش دانشجویی 18 تیر 1378


سرود هیجدهم تیر

(شعر این سرود توسط ایرج جنتی عطایی به مثابۀ بند دوم سرود 16 آذر (سرود رسمی کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی) سروده شده است و با همان آهنگ خوانده می شود. این کار زیبا بیانگر تداوم و تداعی جنبش دانشجویی 16 آذر 1332 نیز می­باشد).
شعر از: ایرج جنتی عطایی

فریادی از سینه ­ی دانشگاه، شعله ­ای زد ناگاه        بر ظِلام جانکاه، شعله ­ور شد
به ناگهان از پسِ پشتِ این، تیره ابرِ سنگین            اخگری آتشین، جلوه ­گر شد
هوا پُر شد از عطرِ، نابِ آزادی                              زندگی لحظه ­ای،  پُر شد از شادی
جادوی تیره، بی­ ثمر شد                                        شب به یک بارقه سحر شد
سکوتِ دیرین ساله، یک لحظه ریشه­ کن شد                   وحشت دچارِ وحشت، خاموشی در کفن شد
خاک اسیر بی­داد، تهی شد از بد و دَد             یک دَم پُر از خروشِ زیبایِ مرد و زن شد
هیولای شب نعره زد    خون از ستاره، روان شد              هیجدهم تیر تاریخِ یک ستاره­ ی جوان شد
سکوتِ دیرین ساله، یک لحظه ریشه­ کن شد                   وحشت دچارِ وحشت، خاموشی در کفن شد
خاک اسیر بی­داد، تهی شد از بد و دَد             یک دَم پُر از خروشِ زیبایِ مرد و زن شد
هیجدهم تیر، تاریخِ یک ستاره­ ی جوان شد (3)
***

سرود شانزدهم آذر
شعر: حمید مصدق
آهنگ: ارمنی – ساری گلین
بار دگر شانزدهم آذر، آمد و سر به سر                            در قلوب مردم شعله افکند
جنبش دانشجویی ایران، به خونِ شهیدان                     در رهِ خلقمان، خورده سوگند
که تا آخرین نفر، آخرین نفس،کوشیم و بشکنیم، دیوار این قفس در رهِ آزادیِ ایران (2)
شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا                      گشتند شهید، در رهِ ستیزه با ارتجاع
خونِ آنها نهالِ همبستگی ما را                         محکم کرد و استوار، با جنبش توده­ها یک دل و یک جان متحد، در رهِ آنها نهیم گام            تا انقلاب ایران، پیش رود تا سرانجام
شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا                      گشتند شهید، در رهِ ستیزه با ارتجاع
خونِ آنها نهالِ همبستگی ما را                         محکم کرد و استوار، با جنبش توده­ها
شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا (3)

***
سالگرد 18 تیر 78
ترانه‌ای برای ۱۸ تیر ۷۸ با صدای داریوش
شعر:‌ ایرج جنتی عطایی ملودی: ...
***

18 تیر 88 – خیابان انقلاب

https://www.youtube.com/watch?v=NYIlQ_Xf3Ok
***

داستان: آنها هنوز جوانند – علی اشرف درويشيان

 پيشگام
به نقل از سایت: فرهنگی و هنری
آنها هنوز جوانند. نوشته ای از نویسنده گرانقدر علی اشرف درویشیان که دلنوشته ای است برای یادبود جانباختگان کشتار سراسری زندانیان سیاسی در تابستان 1367
این نوشته توسط دست اندر کاران رادیو دمکراسی شورائی تهیه و اجرا شده است
https://youtu.be/XCkRUG3W7iM

متن کامل نوشتاری در ادامۀ مطلب
آن‌ها هنوز جوانند
آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری. بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها. گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند کنار گل‌ها و شمع‌ها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است. سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش می‌درخشد. لب‌هایش تکان می‌خورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوری‌مان رنج‌آور است، اما نباید باعث بی‌توجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبی‌های زندگی محروم کنیم. روحیه بچه‌ها را نباید خراب کنیم. بچه‌هایم را به تو می‌سپارم و می‌دانم که در پرتو خوبی‌های تو، انسان‌های شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
– لاله در لاله‌ای دشت خاوران.
– گولم می‌زدی. می‌گفتی رفته‌اند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگی‌ات خوب ماچم کن، هر چه می‌خواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام می‌شود، ها! پشیمان می‌شوی که چرا بیش‌تر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخک‌ها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گل‌ها را برده توی عکس‌اش و آن را بو می‌کند. مادرش دستی روی عکس می‌کشد:
– ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخک‌ها، به جمعیت نگاه می‌کند و دنبال دخترش می‌گردد و می‌گوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو می‌کند به عکس بابای او و می‌گوید: «آن ترانه‌ای را که در سلول می‌خواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ می‌شد، منتظر می‌ماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
– با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون می‌بارم.
یکی از مادرها، اشک‌هایش را پاک می‌کند و ذوق‌زده، جیغ می‌کشد:
«بچه‌هایم. این‌ها بچه‌های من هستند. همه‌ی آن‌ها با هم. هر پنج‌تاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه می‌کند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر می‌گوید: «می‌دانی عزیزم، آخر، همه‌ی زندگی‌ام شما پنج تا بودید. همه‌ی زندگی‌ام.»
– ظلم ظالم، جور صیاد        / آشیانم داده بر باد
دخترش می‌گوید: «حالا که داری ما را می‌بینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشسته‌ای.»
«باشد دیگر گریه نمی‌کنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمی‌بینی. آن جا نشسته توی میخک‌ها.»
مادر برمی‌گردد به طرف میخک‌ها. دامادش را می‌بیند و مویه می‌کند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکس‌ها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشسته‌اند و با هم گفت و گو می‌کنند:
«مادرهامان همه پیر شده‌اند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آن‌وقت‌ها که دنبال ما می‌گشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گل‌ها و شمع‌هایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده می‌گوید: «یک روز عاقبت پیدامان می‌کنند و گل‌ها و شمع‌هاشان را کنارمان می‌گذارند.»
بابای میهن می‌گوید: «و با تعجب فریاد می‌زنند: اِ شما هنوز  جوانید؟!»
یکی از عکس‌ها دست دراز می‌کند و شاخه‌ی میخکی به همسرش می‌دهد:
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.
و همسرش به او پاسخ می‌دهد:
تو را من چشم در راهم، شباهنگام…
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره می‌کند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز می‌کند و هیچ نمی‌گوید. مادر بوسه‌ای به عکس پسرش می‌زند: «نازلی سخن بگو.»
نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را می‌بوسد. موهایش را ناز می‌کند: «طفلکم. تو که همه‌اش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکس‌ها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجه‌ی کرمانشاهی از همسرش می‌پرسد: «پس روله‌مان کو؟ نمی‌بینمش.»
همسر او تند اشک‌های خود را پاک می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدان‌ها، لبخند می‌زند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمده‌ای هی اشک می‌ریزی.»
زن اشک‌هایش را پاک می‌کند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
– سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچه‌هاشان را از توی گل‌ها و کنار شمع‌ها برمی‌دارن. خیلی آرام در دستمال‌ها و پاکت‌ها می‌پیچند. توی کیف‌شان می‌گذارند و با خود به خانه‌هاشان می‌برند.
علی اشرف درويشيان

۱۳۹۶ خرداد ۲۷, شنبه

به نام پدر، بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

به نام پدر



 مجید نفیسی
بامداد که باد می‌خوابد
به ایوان می‌روم و با سرانگشت
بر پوستِ گردگرفته‌ی نرده می‌نویسم:
"پدر! پدرِ خاک!"*
بادِ آخرِ پائیز
سراسرِ شب در راه بوده
تا از قله‌های برفپوش
و شنزارهای سوزان بگذرد
و با خود مشتی خاک
به هدیه آورد.
آیا در این خاک
از پدر نشانی هست
که پارسال چنین روزی
به خاک بازگشت؟

مجید نفیسی
بیست‌و‌ششم نوامبر دو‌هزار‌و‌هشت

* نام پدرم "ابوتراب" بود که بمعنای "پدر خاک" است.

۱۳۹۶ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

مرگ دریاچه، بفارسی و انگلیسی: مجید نفیس

در آنجا می‌شد ترک شد, فارس شد, کرد شد
آسوری شد, ارمنی شد, یهودی شد
و از دریاچه‌ی ارومیه
به همه‌ی دریاچه‌های ایران:
بختگان, هامون, پریشان, آلماگل
شورابیل, زریوار, مهارلو, اُوان, گَهَر, ارس, نمک
و حتی خورِموسی و تالاب گاوخونی پیوست.
اما امروز
دریاچه دارد می‌خشکد
و رنگِ آن هر روز
دارد خونین‌تر می‌شود.

مرگ دریاچه


 

 

 

مجید نفیسی

یکبار در دریاچه‌ی ارومیه شنا کردم
همراه با خواهر چارده‌ساله‌ام
و دریافتم که دریاچه زنده است
که دریاچه حافظه دارد.
به آرامی شنا می‌کردیم
با سری بیرون از آب
مبادا که شوراب به چشم
و دهان و بینی‌مان فرورود.
آنقدر در آب پیش رفتیم
که ساحل پشت سر دیگر دیده نمی‌شد
و تنها شبحِ جزیره‌ای را از دور می‌دیدیم.
نه کوسه‌ای بود که در دلمان هراس افکند
نه جلبکی که به پایمان بپیچد.
دریاچه همه از آن ما بود
با آسمانی بی‌ابر
و سایه‌ای از کلنگ‌های مهاجر.
نه بادی بود که موج برانگیزد
نه قایقی که خلوت برهم‌ریزد.
هراس ما همه از خود بود.
آه اگر هولِ آب ما را می‌گرفت
یا وسوسه‌ی بازگشت به ساحل
بر جانمان چنگ می‌انداخت.
در آنجا از جنبش ایستادیم
و گذاشتیم تا آب
از یادهایش با ما سخن گوید.
در آنجا می‌شد صفی‌الدین ارمویِ عودزن شد
و به ضرب‌آهنگِ دلِ دریاچه گوش داد
یا چون کاتبِ مولوی حسام‌الدین چلبی
بر پوست خنک آب راه رفت
سرمست از باده‌ی هفت هزار ساله‌ی روستای حاجی فیروز.
در آنجا می‌شد هلاکوی ایلخان شد
شمشیر کشید و بغداد را فتح کرد
و خرگاهِ خلافت را برای همیشه برچید
آنگاه در جزیره‌ی شاهی میان دریاچه خفت
بی‌قربان کردن آدمی بر گور.
در آنجا می‌شد شلمانصر شاه آشور شد
ماد و پارس را رام کرد
و شهر ساحلی را "اورمیا" نامید
که بمعنای "شهر آب" است.
در آنجا می‌شد موبدِ موبدان آذربایجان شد
از آتشکده‌ی آذرگشسب و آتشفشان شیز پائین آمد
هفت تپه‌ی خاکستر را دور زد
گردِ راه را در دریاچه از تن شست
و نام آن را "چی چیست" گذاشت
که بمعنای "درخشان" است.
در آنجا می‌شد چون شهیدان شهر میاندواب
روح‌الله شد, حمید شد, فرامرز شد
و از زرینه یا سیمینه‌رود یک نفس شنا کرد
تا به دریاچه‌ی ارومیه رسید.
در آنجا می‌شد مادر جوانشیر شد, خواهر جهانگیر شد
به تن خود گِل‌سیاه مالید
و زیر آفتاب دراز کشید
تا دردِ مفاصل آرام گیرد
و خارشِ پوست فرونشیند.
در آنجا می‌شد ترک شد, فارس شد, کرد شد
آسوری شد, ارمنی شد, یهودی شد
و از دریاچه‌ی ارومیه
به همه‌ی دریاچه‌های ایران:
بختگان, هامون, پریشان, آلماگل
شورابیل, زریوار, مهارلو, اُوان, گَهَر, ارس, نمک
و حتی خورِموسی و تالاب گاوخونی پیوست.
اما امروز
دریاچه دارد می‌خشکد
و رنگِ آن هر روز
دارد خونین‌تر می‌شود.
آیا من می‌توانم با خواهرم دوباره
و این بار همراه با دخترش
در دریاچه‌ی ارومیه شنا کنم
یا اینکه باید تنها بر بسترِ نمک‌پوش آن راه روم
و به صدای پای خود گوش دهم؟
آیا اشک ما می‌تواند
دریاچه را دوباره پر کند
و خون ما در خیابان‌ها
از غلظتِ رنگِ خونین آن بکاهد؟
آی‌ی‌ی!
دریاچه دارد می‌میرد
با همه‌ی یادهایش
و توفانِ نمک در راه است.
مجید نفیسی
دوم سپتامبر دوهزارویازده

Death of the Lake

I once swam in Lake Urmia
Along with my fourtheen-year-old sister
And realized that the lake was alive
And had memory.
We swam slowly
Our heads out of the water
Lest the salt got into our eyes, noses and mouths.
We swam so far in the water
That the shore behind us was no longer visible
And we could see the silhouette of an island.
There was no shark to fill our hearts with fear
Nor any algae to grab our feet.
The lake was all ours
With a cloudless sky
And shadows of migrating cranes.
There was no wind to make waves
Nor any boat to disturb our peace.
Our fear was from ourselves
Of the panic of the water overcoming us
Or the temptation of returning to shore
Would capture our souls.
There we stopped moving
And let the water
Tell us of its memories.
There, one could become the lute-player Safi al-Din Urmavi
And listen to the beats of the heart of the lake
Or like Rumi’s scribe Hesam al-Din Chalabi
Walk on the cool skin of the water
Tipsy from the seven-thousand-year-old wine of Haji Firooz Village.
There, one could become Hulagu the grandson of Genghis
Take out a sword and conquer Baghdad
And dismanteled the canopy of Caliphate forever.
Then get buried in Shahi Island in Lake Urmia
Without any offering of human sacrifice.
There, one could become Shalmaneser, the king of Assyria
Conquer Media and Persia
And call the coastal town “Urmia”
Which means  “the city of water”.
There, one could become the high mobed of Azarbaijan
Descend the fire temple of Azargoshasp and Shiz Volcano,
Turn around seven hills of ashes,
Wash off the road dust from one’s body in the lake
And call the lake “Chi Chast”
Which means  “shiny”.
There, one could become a martyr of Miandoab City
Ruholah or  Hamid or Faramarz
Swim with one breath from Zarineh or Simineh River
Until one reaches Lake Urmia.
One could become Javanshir’s mother or Jahangir’s sister
Rub black mud all over one’s body
And lay down in the sun
Until joint pains relax
And skin rashes subside.
There, one could become Turk, Kurd, Persian
Assyrian, Armenian or Jew,
And from Lake Urmia
Join all other lakes of Iran:
Bakhtegan, Hamoon, Parishan, Almagol,
Shorabil, Zarivar, Maharlu, Ovan, Gahar, Aras, Namak,
And even Khor Musa Estuary and Gavkhouni Marsh.
But today
The lake is going dry
And its color is becoming
Bloodier every day.
Am I able to swim with my sister again
In Lake Urmia
This time along with her daughter?
Or should I walk on its salt bed alone
And listen to the sound of my footsteps?
Can our tears
Fill the lake again
And our blood on the street
Dilute its bloody color?
Ohhh!
The lake is dying
With all of its memories
And a salt storn is on its way.

Majid Naficy
September 2, 2011
http://iroon.com/irtn/blog/10885/

۱۳۹۶ خرداد ۱۸, پنجشنبه

تماشاگری در قطار پورتلند، و مجموعه ی شعر "پدر و پسر": مجید نفیسی

تماشاگری در قطار پورتلند


مجید نفیسی

در قطار پورتلند
سر ایستگاه هالیوود
خون فواره می‌زند.

"اگر یکی از آن دو دختر
حجاب نداشت
و دیگری سیاه نبود
شاید آن سفیده
به آنها فحش نمی‌داد."

"اگر یکی از آن سه میانجی
روزنامه می‌خواند
و دو تای دیگر: پیامک
شاید آن دیوانه
به آنها کارد نمی‌زد."

"خود خواسته بودند."
اینها فکرهای کسی‌ست
که تنها به تماشا ایستاده
ساعت چار‌و‌نیمِ بعد‌از‌ظهر
وقتی که خون فواره می‌زند
از شاهرگهای دو قربانی
و زخمهای نفر سوم.

مجید نفیسی
دوم ژوئن دو‌هزار‌و‌هفده

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

اشعار لنگستون هیوز: ترجمه احمد شاملو و مهناز بدیهیان - دنیای مردم/ تارنگاشت عدالت


لنگستون هیوز، مرد شعر جاز


تارنگاشت عدالت


 در بزرگداشت لنگستون هیوز چند شعر او را در اینجا تقدیم می‌کنیم: کتاب شعر سوسیالیستی پنگوئن، ویرایش آلن بولد، ۱۹۷۰.

برگرفته از دنیای مردم

*****

من هم آمریکا را می‌خوانم

منم سرود آمریکا رو می‌خونم.
من «داداش تاریکه»م.
مهمون که میاد
می‌فرستَنَم تو آشپزخونه چیز بخورم،
اما من می‌خندم
حسابی می‌لمبونم و
هیکلو می‌سازم.
فردا
مهمون که بیاد
من همون جور سر میز می‌مونم و
اون وخ
دیگه دَیّاری جیگرشو نداره که
بم بگه
«برو تو آشپزخونه غذاتو بخور.»
یکی از اون:
حالی‌شون میشه که من چه قدر خوشگلم و
از خجالت خیس آب و عرق میشن.
خب منم آمریکایی‌ام!

*****

آواز برای دختر سیاه

اون دور دورای جونوب، تو دیکسی
(دل پاره پارۀ من)
به درختِ سرِ یه چارراه
 خاطرخوای سیاهِ جوونَمو دار می‌زنن.
اون دور دورای جونوب، تو دیکسی
(تو هوا، یه تنِ کوفتۀ کبود)
از عیسا - خدای سفید- پرسیدم
دعا کردَنا فایده‌شون چی بود.
اون دور دورای جونوب، تو دیکسی
(دل پاره پارۀ غرقِ خون)
عشق، یه سایۀ لُخته

*****

سیاه از رودخانه‌ها می‌گوید

من با رودخانه‌ها آشنایی به هم رسانده ام
رودخانه‌هایی به دیرینه سالیِ عالم و قدیمی‌تر از جریان خون
در رگ‌های آدمی.
جان من همچون رودخانه‌ها عمق پیدا کرده است. من در فرات غوطه خورده ام
هنگامی که هنوز سپیده‌دم جهان، جوان بود.
کلبه‌ام را نزدیک رود کنگو ساخته بودم
که خوابم را لالايی می‌گفت.
به نیل می‌نگریستم و اهرام را بر فراز آن برپا می‌داشتم.
ترانه‌ی می‌سی‌سی‌پی را می‌شنیدم
آنگاه که لینکلن در نیواورلئان فرود آمد،
و سینۀ گل‌آلودش را دیده ام
که به هنگام غروب به طلا می‌ماند.
من با رودخانه‌ها آشنا شده ام
رودخانه‌هایی سخت دیرینه سال و ظلمانی.
جان من همچون رودخانه‌ها عمق پیدا کرده است.

*****

چرخ  فلک

بخش جیم کرو کجاست
در این چرخ فلک
آقا، چون من می‌خوام سوار شم؟
در جنوب، جایی که من میام
سفید و رنگی
نمی‌تونند کنار هم بشینند.
در جنوب در قطار
یک کوپه جیم کرو هست.
در اتوبوس ما را در عقب می‌نشتانند
اما در چره و فلک
اما چرخ فلک جلو و عقب ندارد!
برای کودکی که سياه است
اسب کجاست؟

*****

مادر به پسر

بسیار خوب پسرم، برات می‌گم
زندگی واسه من پله‌های کریستال نبوده
پر از میخچه بود
پر از خاره
با تخته‌های شکسته
و پله‌هایی لخت، خالی از فرش
اما همش
از آن بالا می‌رفتم
می‌رسیدم به هیچ
به پیچ و خم‌ها
بعضی وقتا تو تاریکی می‌رفتم
جایی که چراغی نبود.
پس پسر عقب‌گرد نکن
نبینمت رو پله‌ها درجا بزنی
واسه این‌که رسیدن سخته
نبینمت از پا بیفتی
واسه این‌که عزیزم من هنوز دارم از پله بالا می‌رم
و زندگی واسه من پله‌های کریستال نبوده


http://www.cpa.org.au/guardian/2017/1779/15-jazz.html


----------------------------------------
عدالت:
۱- پس از پایان جنگ داخلی و لغو برده‌داری، در سال‌‌های ۱۸۷۶ تا ۱۹۶۵ در ایالات جنوبی ایالات متحده قوانین ایالتی و محلی وجود داشت که عملاً جدایی و تبعیض نژادی را اعمال می‌کرد. طبق قوانین جیم کرو جداسازی نژادی در مدارس دولتی، اماکن و وسايل نقلیه عمومی، در دستشویی‌ها، رستوران‌ها و حتا در نیروهای مسلح حاکم بود.

۲- ترجمه من هم آمریکا را می‌خوانم، آواز برای دختر سیاه، سیاه از رودخانه‌ها می‌گوید از احمد شاملو. ترجمه مادر به پسر از مهناز بدیهیان.

۱۳۹۶ خرداد ۵, جمعه

دلیل آفتاب، به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

اما آفتاب لب به سخن نمی‌گشاید
آفتاب می‌آید تا دلیلِ آفتاب باشد
و پیش از اینکه من دست از زیر چانه بردارم
او تا میانه‌ی دیوار رسیده است
و تا من پشت, راست کنم
و بر جای خود استوار بنشینم
و دهان را به پرسشی نو بگشایم
آفتاب از گوشه‌ی راست
بر چهره‌ی من فرو‌افتاده است
و آرام‌آرام بر پوستِ سرد من دست میکشد
و مرا از همه‌ی پرسشهای گزنده, تهی میکند.
نه! آفتاب از خود نمی‌پرسد:
"چرا برخاستن؟ چرا نخفتن؟
چرا هر روز این راه رفته را پیمودن؟"
آفتاب, بی‌هیچ پرسشی می‌تابد
و میگذارد تا جهان به حضور او شادمان باشد
و از گردشِ خود ملول نمی‌شود
و در طبیعتِ آفتابی خود, شک نمیکند
و از بخششِ بی‌دریغِ نور, کور نمیشود.
چشمانم را زیرِ نوازشِ نور می‌بندم
از قاطعیتِ آفتاب, پر می‌شوم
و به عادتهای کوچک خود می‌اندیشم
که گاهی مرا
از رویای بزرگِ زیستن باز‌می‌دارند.

دلیل آفتاب

 
مجید نفیسی
        "آفتاب آمد دلیل آفتاب" مولوی

عادتهای کوچک مرا شکل می‌دهند
و رویای بزرگ
مرا وانهاده است.
با صدای آدمک ساعتی بیدار می‌شوم
پاجامه‌ام را می‌پوشم
و پیراهنم را به سر می‌کشم.
دستم, کلید برق دستشویی را میجوید
و با پلک بسته بر تخت می‌نشینم.
قلمروی من به همین چاردیواری کوچک ختم میشود.
کارگزاران من, فکرهای مننَد
که همزمان با شُرشُر پیشاب در پائین
از تاریکخانه‌ی ذهن من
به اطراف پراکنده می‌شوند:
"چرا برخاستن؟ چرا نخفتن؟
چرا راه رفته را دوباره پیمودن؟"
دست چپم, حلقه‌ی کاغذی را میجوید
و دست راستم, دسته‌ی سیفون را میفشارد.
با پیاله‌ی دستانم
از دهانه‌ی شیر آب می‌گیرم
و رسوبِ خواب را از چهره‌ام میزدایم
و در برابر آینه‌ی قدی
از همزادِ خود می‌پرسم:
"کیستی و چه می‌خواهی
و چرا سنگینی یک روز دیگر را
چنین سبکبارانه بر دوش می‌کشی؟"
به آشپزخانه نمی‌روم
تا به عادت همیشه
ظرفهای شسته را سر جایشان بگذارم
کتری را بر اجاق گاز بنشانم
نان را در نان‌برشته‌کُن جا دهم
شوخ از پیازچه باز کنم
دسته‌ای ریحان بشویم
و همراه با پنیر و گردو
و فنجانی چایِ دَمخیز
بر پیشانی میز صبحانه بگذارم.
نه! این بار با دستهای خالی
پهنای قالی را می‌پیمایم
و بی‌اینکه دکمه‌ی رادیو را بفشارم
و بگذارم تا آشوب جهان
مرا از خود بی‌خبر سازد
پشت به پنجره و رو به دیوار
بر جای همیشگی خود می‌نشینم
و بر زیربشقابی مشمایی خیره میشوم
که ردپایی از چاشتِ پیشین را بر سینه دارد:
"چرا جویدن؟
چرا دندانهای خسته را برهم‌کوبیدن؟
چرا آب دهان را با خمیر نان درهم‌آمیختن؟
چرا تنورِ معده را دوباره برافروختن
و شیره‌ی حیات را
از دل هر لقمه برگرفتن
و با هر جرعه‌ی آب, مارهای افسرده‌ی تن را
بیهوده به جنبش و روِش واداشتن؟"
آفتاب ناگهان از گوشه‌ی پنجره سر میزند
و لکه‌های رنگ را
به دیوار روبرو می‌پاشد.
در تابستان از گوشه‌ی آشپزخانه آغاز میکند
و در پائیز از "گلهای آفتابگردانِ" وَن گوگ.
اما اکنون فصل زمستان است
و خورشید گردش خود را در خانه‌ی من
از دیوار روبروی میز صبحانه
آغاز کرده است.
از او می‌پرسم: "ای خورشید!
چند بار این راه رفته را پیموده‌ای؟
چند بار گذاشته‌ای زمین به دور تو بچرخد
و خود چند بار بر محور خویش گشته‌ای؟
چه می‌خواهی و چه می‌جویی
و چرا هر روز سرت را از بالشِ ابر برمیداری
و به خانه‌ی من می‌آیی
آرام‌آرام در هر گوشه‌و‌کنار سرک می‌کِشی
و به درونِ هر نهانخانه راه می‌گشایی؟
به من بگو
چرا هر شب این راه رفته را باز‌می‌پیمایی
و هر بامداد بر جانِ تاریک من نور می‌پاشی؟"
اما آفتاب لب به سخن نمی‌گشاید
آفتاب می‌آید تا دلیلِ آفتاب باشد
و پیش از اینکه من دست از زیر چانه بردارم
او تا میانه‌ی دیوار رسیده است
و تا من پشت, راست کنم
و بر جای خود استوار بنشینم
و دهان را به پرسشی نو بگشایم
آفتاب از گوشه‌ی راست
بر چهره‌ی من فرو‌افتاده است
و آرام‌آرام بر پوستِ سرد من دست میکشد
و مرا از همه‌ی پرسشهای گزنده, تهی میکند.
نه! آفتاب از خود نمی‌پرسد:
"چرا برخاستن؟ چرا نخفتن؟
چرا هر روز این راه رفته را پیمودن؟"
آفتاب, بی‌هیچ پرسشی می‌تابد
و میگذارد تا جهان به حضور او شادمان باشد
و از گردشِ خود ملول نمی‌شود
و در طبیعتِ آفتابی خود, شک نمیکند
و از بخششِ بی‌دریغِ نور, کور نمیشود.
چشمانم را زیرِ نوازشِ نور می‌بندم
از قاطعیتِ آفتاب, پر می‌شوم
و به عادتهای کوچک خود می‌اندیشم
که گاهی مرا
از رویای بزرگِ زیستن باز‌می‌دارند.

مجید نفیسی
چهاردهم نوامبر ۲۰۰۴

***

The Sun’s Proof

“The sun became the proof of the sun” Rumi

Petty habits shape me
And the great dream
Has left me behind.
I wake up with the voice of a little man clock
And put on my pajamas.
My hand seeks the bathroom switch
And I sit on the throne with closed eyes.
My realm ends within these small walls.
My agents are my thoughts
Which, simultaneous with my murmuring pee,
  Are being sent around
From the dark room of my mind:
“Why wake up?
Why not go back to sleep?
Why walk the same path again?”
My left hand seeks the paper roll
And my right hand flushes the toilet.
I cup my hands under the faucet,
Wipe the residue of sleep from my face
And ask my double
In the mirror:
“Who are you? What do you want?
And why are you carrying the weight of another day
On your shoulders so easily?”
I do not go to the kitchen
As I usually do
To put back washed dishes in the cabinet,
Place the kettle on the burner,
Drop the bread into the toaster,
Scrape dirt from green onions,
Wash a bunch of basil,
And along with cheese, walnuts
And a cup of steaming tea
Put it on the dining table.
No! This time I walk the width of the carpet
With empty hands
And without turning on the radio
To listen to the chaos of the world
Which makes me forget myself,
I sit at my habitual place
With my back to a window and front to a wall
And I stare at a plastic placemat
Which has the trace of past meals
On its surface:
“Why chew?
Why click worn teeth together again?
Why mix saliva with bread dough?
Why rekindle the oven of the stomach
And take the juice of life from each bite
And force the sleeping snakes of my body
To move with each sip of water without any reason?”
Suddenly the sun peeks from the corner of the window
And splashes stains of color
On the front wall.
In summer it starts from the corner of the kitchen
And in autumn from Van Gough’s “Sunflowers”.
But now it is winter
And the sun has begun its tour in my house
From the wall in front of the dining table.
I ask: “Oh, sun!
How many times have you crossed this beaten path?
How many times have you let the earth circle around you?
And how many times have you revolved on your axis?
What do you want and what do you look for?
Why do you raise your head every day from the pillow of clouds
And come to my house gingerly,
Peek into every nook and cranny
And find your way into every hideout?
Tell me
Why do you walk this beaten path every night
And every dawn why do you shed light
Onto my dark soul?”
But the sun does not open its lips.
The sun becomes the proof of the sun
And before I remove my hand from under my chin
It reaches the middle of the wall
And before I sit up straight,
Position myself firmly
And open my mouth for a new question
The sunlight falls on my face from the right,
Slowly touches my cold skin
And makes me become empty
Of all stinging questions.
No! The sun does not ask itself:
“Why get up? Why not go back to sleep?
Why walk the same path every day?”
The sun shines without any question
And lets the world be happy with its presence.
It does not get bored from its tour,
Nor doubts its sunny nature
And does not go blind from giving light lavishly.
I close my eyes under the caressing sunlight,
Filled with the sun’s resolution
And think of my petty habits
Which sometimes deprive me
Of the great dream of living.

Majid Naficy
November 14, 2004

۱۳۹۶ خرداد ۱, دوشنبه

فردا و چکاندن ماشه ی فریاد: بهنام چنگائی

زمینگیر! بیدارشو، دوستانت را بیاب و بیش از این نخواب.
در عصری که انتخاب ِشرافت، همچنان صیغه ی مجهول آسمانی ست
و ریاکاری، از اوج شیونِ عزاها و موج بلندِ نوحه ها می بارد
 و جنگِ لعنتِ ناکسان و جهلِ اسودِ سفلگان
سفرهای ناامیدان و بی سرپناهان را با وسواس خالی می کند
ای فرهیختگان سست و مست بگوئید!
راه نرفته ی گرسنگان و ستمزدگان کدامین است؟

فردا و چکاندن ماشه ی فریاد

 بهنام چنگائی
در عصری که انتخاب ِشرافت، همچنان صیغه ی مجهول آسمانی ست
و ریاکاری، از اوج شیونِ عزاها و موج بلندِ نوحه ها می بارد
 و جنگِ لعنتِ ناکسان و جهلِ اسودِ سفلگان
سفرهای ناامیدان و بی سرپناهان را با وسواس خالی می کند
ای فرهیختگان سست و مست بگوئید!
راه نرفته ی گرسنگان و ستمزدگان کدامین است؟
جز چرخش بسوی فردا و چکاندنِ ماشه ی فریاد!
از فقدان نان، جز تصرف خیابان ها، از بی مهری ِمیدانِ خداباوران جز، دشنه ی انتقام، چیزی برجاست؟
ای ملکوتیان مفسد و مکار!
از بردباری بنده ی مظلوم چه ها نخوردید؟
از خون ِخوش باوری ملت محکوم چه گوهرها نسفتید؟
امتی که، بر جان و پیکرش جز زهرِ تحقیر و دام مرگ نمی گذرد
و در راه آخرتش هم، جز جهنمی کور هویدا نیست.
دیریست گناهان ِسادگی، خیل خیل در خواب و خیالِ از بهشت می گذرد
بی آنکه، کامِ خفته اش به، آنسوی ِبیداری ره برد.
کیان اسلام هم
با همت لاشخوار جهان،
 شیپور امامت شیعی و سنی را می نوازد
گوئی دوباره غدیر خم است و، انسان نه در گزند کفتاران، بل در کمین کافران گرفتارست!
  در این خیمه شب بازی، سنگری هم برای اختفای " آبرو" باقی نیست.
+
از حسین عصرِ ایران تا، شمرِ قهارِعربستان، همه صف کشیده اند
از میان کول گرسنگی تا، عمق ستمکشی مسلم، فاصله ای ست
که هنوز زعامت ولایت و خادم الحرمین، برای تسطیح اش وحدت آسمانی نیافته اند.
نا گزیر، گریزی از راه حسین و شمر همچنان پیدا نیست.
تا دامِ ترامپ، کدام نام لعنتی را برگزیند!؟
بیرون گود، مسلمانان و زمین و زمان خاموش نشته اند
و انسانیت، آبستن زایش رستاخیزی ست
که در این 14 قرن، مامائی نجست و
انسان امروز اجاقش، بینائی نیافت.
زمینگیر! بیدارشو، دوستانت را بیاب و بیش از این نخواب.

بهنام چنگائی یکم خرداد 1396

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۰, شنبه

"بدون مرز": چند شعر از زهره مهرجو

ای رفیق ...
تا به بار نشیند، درخت آرزویمان
افزون گردد، میوۀ تلاش هامان ..
راهی به جز این
ما را، چیست؟

"بدون مرز"

چند شعر از: زهره مهرجو
۲۰ ماه مه ۲۰۱۷


«اشک شعر»

شبی سرد است و خموش
و مه غلیظ ..
جاده های برابرم را
می پوشاند،
راه هایی تنگ و پرشیب
که گاه، در هم تنیده
و گاه ..
از هم، دور می نمایند.

اینجا ایستاده ام،
پشت سرم، تپه های پر خس و خار
کوله بارم، سهمی از خرمن ...
و در قلبم یاد خورشید
که سرخیِ امید را
در رگانم جاری می سازد.

تو از فرازها
بر من می نگری،
با بی اعتمادی
و لبخند کوچک کنایه آمیزی
که گویی همیشگی ست
به من اشاره می کنی:

این است راهی که
همه چیز را
به هم پیوند می دهد! ..
تا آن روز، که زندگی
چون گلستانی با طراوت
پربار گردد؛
قدم نهادن در این مسیر
وظیفۀ ماست ..
وظیفه ای
که از زمین بی حاصل
و درختان بی بار ..
مراتع و جنگل ها را می سازد،
و همیشه، با عبور از اعماق
گذشته،
حال .. و آینده را
چون دستان نیازمند ریشه ها،
در آرایشی ظریف
به هم می رساند! ...

*  *  *
و همچنان
چون ستاره ای تابناک
در سقف بلند آسمان،
راه های پر فراز و نشیب را ..
فروزان می کنی.

من از سخنانت
نیرو می گیرم ..
گویی در قلمرو افسونی باشم،
با تصویری از فردا
که بر آب ها و تمام سطوح صیقلی
منعکس می شود ...
و مشتاق رسیدن به روشنای دور
گاه شتاب می گیرم ..
و گاه، از ناتوانی خویش
شرمگین می شوم.

آنگاه
اشکی می ریزم ...
و خون شعر
از سرانگشتانم
تراوش می کند!


«شب پریشان است»

هان، ای ستارگان ..!
بیشمار ستارگان پنهان و آشکار
که آسمان را برافروخته اید،
الماس های رخشان
بر لباس تیره شب!

با مهارتی شگرف
شب را به تصویر می کشید؛
ژرفا و وسعت اش را ..
تمامی زوایایش را!

شب
از حضورتان، نا آرام است
بی تاب ..
از گذر بی امان لحظه ها؛
خواب نمی شناسد بر دیدگان خویش ..
دست می ساید، به هر سوی
بیهده، مدام ...
تا سحرگاهان!

تا آنگاه
که خورشید بردمد
و صبح؛
نیرومند، شکست ناپذیر ...
بر سراسر این سیٌاره دور
در کارِ بنایی ماندگار شود.

*   *   *
تا آن لحظۀ شکوهمند
فرا رسد ...
بیافشانید مهر بی دریغ،
بر افروزید آسمانِ بی کرانه
بخوانید سرود یکرنگی را ...
ای ستارگان!


«پرنده»

پرنده
محزون و خسته
بنشسته در کنج قفس ..
خیال خواندن
ندارد به سر!

دانه دادندش
و آب ...
و با او سخن گفتند
تا شاید بخواند؛

لیک او هرگز
نوک از نوک
نگشود! ..

*  *  *
آرزوها در سینه دارد، پرنده ...

آرزوی درختان سرسبز ..
تا بر شاخگان هلالی شان
بنشیند،
بازی نسیم را با پرهایش
تماشا کند ...
و پوست نازکش
از احساس آزادی
منبسط گردد!

آفتاب می خواهد
پرنده ..
تا در نور و حرارتش
به وجد آید
و از مهر بی انتهایش؛
الهام گیرد.

پرنده
آرزومند پرواز است ..
تا با بالهای خود
در صحنۀ عظیم آسمان
نمایش پرشکوهی
از تداومِ فراز و فردودی هدفمند را ...
به تصویر کشد.

*   *   *
پرنده نمی خواند
پرنده در قفس، نمی خواند ..
لیک او مصمٌم است
که این قفس
برجا نمی ماند!


«بدون مرز»

بی آنکه بدانی
دوستت می دارم،
تو را اینگونه دور ...
و ناشناخته دوست دارم –
بی آنکه هرگز
دیده باشی ام،
بی آنکه صدایم را شنیده باشی ..
نگاه در نگاهت می دوزم
و با تو سخن می گویم.

دنیایی میان ماست،
چیزهایی هستند
که ما را از هم جدا می سازند؛
ولی کلام من با تو
احساسم به تو ،
در تنگنای قواعد.. و آداب
نمی گنجد،
من تو را
فراتر از مرزهای حواس ..
آن سوی حصارهای ترد نیاز
می شناسم !...

همچون سکوت
آزاد.. و بی کرانه،
بلندپرواز تر از کبوترانِ شعر
عمیق تر از زیباترین ترانه ها ...

بدین سان دوست می دارمت!

ای رفیق ...
تا به بار نشیند، درخت آرزویمان
افزون گردد، میوۀ تلاش هامان ..
راهی به جز این
ما را، چیست؟

اینگونه که مائیم
در این زمان و این مکان؛
سزاوار تر.. ما را
چیست ..؟


«رؤیای باران»

آه، ابر تیره
ابر بزرگ ضخیم ...
که آسمان را پوشانده ای!
با تو
همه چیز .. خاکستری ست،
گویی
زمین به زیر تو خفته ...
و خورشید را
در «رؤیای» خویش می بیند.

به ما بگو!
چه هنگام نفس های تو
طلوعِ آهنگی زندگی ساز... خواهد شد؟
چه هنگام
زیباترین ترانه ات را ...
خواهی سرود؟


«بهاری دیگر»

چون باران
بر زمین حاصلحیز،
چون باد .. و چون آفتاب
در ابتدای فصل رویش،
دخترک، بی دریغ ...
از قلب خویش
هدیه اش داد.

تا بهاری دیگر
کشتزار عمر او
به تماشای چه نشیند ..؟


«جریان»

تو را می بینم
که گاه.. در خود فرو می روی،
اندوهگین
و چندان دور ...
که گویی این بار
تو را زین سفر
امید بازگشتی نیست.

ولی، باز ..
چون خورشیدی
از پس ابرها .. پدیدار می شوی،
می نویسی
می سُرایی
طرح می سازی ...
می بخشی بی دریغ؛ از وجود خویش.

ای رود سرخ مهربانی!
از شیب بزرگ راه ..
اندیشه مکن؛
از اینکه روزی
همچون پرنده ای، در اوج پرواز ...
درمانده شوی
و بر زمین فرو غلتی.

فرازها
فرودها
خستگی و رنج ها ..
مفاهیمی بیگانه با تو نیستند،
پیش از این، بارها
آزموده ای شان ...
و علی رغم تمامیِ موانع
ظفرمندانه؛ برخاسته ای.

زین رو، حرمان
و اندیشۀ شکست ...
بیهودگی ست،
زیرا تو
از توان خویش آگاهی ...

و از این حقیقت نیز؛
که دریای هستی ات را
واقعه ای ژرف ...
به تکرار، می سازد،
واقعه ای که با یک کلام
یک واژۀ زیبا تداعی می گردد:
جریان!


«بازی با کلمات»

بیا با هم
بازیِ کلمه کنیم ...

«بزرگ»
مثل دست های تو
که می سازند، نعمت های زمینی را
زیباترین چیزها را!

«بخشنده» قلب تو!
آزاد و بی کرانه ...
شاهینِ پروازها
آشنا با امواجِ بلند دریای عشق.

«پرنفوذ» نگاه تو!
چون تیرِ نور.. رها شده از کمان گرم آفتاب،
کنجکاو و جستجوگر،
تشنۀ مدام آگاهی.

«استوار» عزم تو!
برخاسته از ایمان به هدفی والا،
از اعتمادی به خویشتن و ...
به رسیدن به مقصد.

«شاد»
وجود تو ...
در آسایش و در سختیِ راه،
حتی در تاریک ترین لحظه ها
چون مهر، روشنی بخش
چون ماه، سایه سار رازها.

«لبخند»
سزاوار تو
همراه تو،
دائم نشسته در برق نگاه تو!

*  *  *
«کوچک»
دست های من،

«غمگین و تردیدوار»
قلب من ..
نگاه من،

«شکننده»
وجود من ...

بدون حضور روشنی بخش تو!

رفیقم،
آموزگارم ..!
بی تو چگونه
دفتر شعرهایم ...
ورق می خورد؟