۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

جهان بی مرز: فرح نوتاش

جهان بی مرز

 فرح نوتاش
ما سربازان جهان بی مرزیم
                              و رهروان راه پیروزی   
آن زمان که...
فریاد اعتراض جهانیان
 هجوم وحشیانۀ آمریکای بربر را
در 2003 به عراق ... منع می کرد
بوش بی گوش... نشنید و حمله کرد
و پس از کشتار و ویرانی
 ایجاد هرج و مرج  تا امروز
و کشیدن سطح رشد جامعه دوقرن به عقب
اساسنامه ای در خور
طرح های خانه برانداز آتی خود
مکتوب و مهر کرد
حال چگونه و چرا...
 این اساسنامۀ قانونی ست؟
این اساسنامه از بن ...
 انعکاس راستین قانون جنگل
شطرنجی کردن  
و تمام خود مختاری های با مهر آمریکا
اهرم سلطۀ جهان خواران است
و باور آن
تأیید حمله ... کشتار و قصاوت و غارت
قبول اربابی بربرهاست
و از عجایب عصر ما
 که آمریکای صهیونیست
 حال ... از پیروان لنین شده است!
از کی ...  دوستی گرگ و بره مقبول است؟           

ما  سربازان جهان بی مرزیم
                               و رهروان راه پیروزی
و شنا را ... در برکه و حوض نه
که بر امواج دریاهای آزاد می آموزیم
و تا زمانی که... امپریالیسم برای سلطه
جهان را خرد و کم زورو مطیع می خواهد
ما دفاع ازمرزهای جنوب را
دفاع از شرف وعزت انسان جنوب
و مبارزه علیه بردگیش
و اربابی بربرها
می دانیم

ما سر بازان  جهان بی مرز یم
                                و رهروان راه پیروزی
و روشن است
که آمریکای صهیونیست
سپاه اوجالان را
بی اوجالان می خواهد
او فتنه است ... نه فکر رهایی کورد
 او در پی سرباز مفت
در پی کاشتن تخم جنگهای صد ساله
و خدمت به کارخانه داران سلاح سازی آمریکا
و برداشت صد در صد

ما سربازان جهان بی مرزیم
                              و رهروان راه پیروزی
و جهان را در صلح و آرامش
عاری از هر گونه تسلیحات هسته ای
یاغیر هسته ای می خواهیم
لیک.... آنگاه که امپریالیسم
با تکیه بر سلاح  هسته ای اش
جهان را به زیر سلطه می خواهد
ما نیز ... تجهیز به سلاح های هسته ای
و انواع غیر هسته ای را
در دفاع از مردمان جنوب
با رد قوانین امپریالیستی
حق بی چون و چرای خویش می دانیم

ما سربازان جهان بی مرز یم
                           و رهروان راه پیروزی
و برای مرزهایی از جنس
عطر و رنگ گل سرخ می جنگیم
و مردمان زمین را
با قطع نظر از هر جنس و نژاد...
شمال یا که جنوب
 یک خانواده... می دانیم
و می تپد نبض بر جدار رگهامان
در حمایت از تمام کودکان زمین
و آفتاب بی غروب خوشبختی ما
در عشق بی حصار ماست

ما سربازان جهان بی مرزیم
                          و رهراوان راه پیروزی
و زمین را
در صلح و عشق وآرامش
آرزومندیم
لیک... مادامیکه هیولا جان دارد
و کارش آشوب جهان
برای نابودی آن
سوار بر مرکب امید... چهار نعل
 به پیش می تازیم
گر چه میدان عمل... ظاهرا
بی سر و سامان است
لیک بزودی ما همگی... زیر یک پرچم
گرد خواهیم آمد
 و حصار هایی از جنس نور و بلور
 اتحاد ما را رقم خواهد زد
حصار های حذر
حذر از التقاط ...
حذر از راه کارهای صورتی بجای سرخ
حذر از ... نوشدارو...
ز دستان بخون آلوده
حذر از ... توجیه وسیله برای هدف
حذراز نادیده انگاران خط خطا- قرمز
و فرار ... از انتقاد ز خود
حذر از آش با سنگ ریزه و بال مگس
بجای آش عدس
حذر از زندگی  به سیاق کلاغ
حذر از آنچه که نیست ... در شأن عقاب
عقاب ...  انسان طراز نوین
انسان زیرو رویی و تغییر
با نگاهی تند و هشیار... علیه هر تبعیض
با عشق بی مرز به خانوادۀ واحد انسان ها
غالب شده برخود وغریزهای تن ...همه جان
گسسته  خویش از بند های هر گونه بردگی
ستون بودش اراده ... ایستاده چو سرو بلند
آراسته ذات خود... با درشترین دانه های گوهر
آگاهی و هوشیاری
پاکی و پویای
رها از حسادت و بد خواهی
مدافع حق وشرف و حرمت انسانی
بیگانه با دروغ و ریا
زلال وشجاع
فائق بر ترس های حقارت بار حفظ " من "
نه ساکت در برابر ظالم
قامتش ورزیده پاک زیبا
و لبخندش برآمده از تلالوی خورشید درون
اولین گام اتحاد ما
انتقاد از خویش است
الویت به راه پیروزی ... بجای من
و صد البته...
انتقاد از خود ... برای لوطی
با سبیل های چرب با دمبه
افت دارد!
ولی برای انسان زیبای طراز نوین
انتقاد ازخود... تراش الماس وجود
حلقۀ نیرو و اتحاد ...
حلقۀ زیرو رویی و تغییر
حلقۀ خلوص و صفا
وفرهنگی بس زیبا

ما سربازان جهان بی مرزیم
                             و رهروان راه پیروزی
ومی لرزاند
هستی جهان خواران
تصور اتحاد ما
ازین رو ... به روز می کند او
سلاح تفرقه
...
و نفرت خالص ما...
از تمام فریبکاران انحراف...
دزدان رأفت و فکر مردم  زحمتکش و کار
صیقل سلاح ما

فرح نوتاش
وین  17 نوامبر 2017
کتاب شعر 7
www.farah-notash.com



۱۳۹۶ آبان ۲۰, شنبه

نجوائی با محمود صالحی: بهنام چنگائی

محمودِ بی گناه، جانبازِ بی کار و بی پناه!
جای دریغ ندارد این حرمان، که قرآن بدستان
بسان دیو و دد و گرگان کشیده اند پوست ترا به زنجیر، با نام اسلام
و عزیمت نجات بخش ات لهیده است به زندان.
آنها، از داد ِ تو می هراسند، از استخوان های شکسته ات که کوس رسوائی آخوند را فریاد می زند می ترسند
زیرا: شکم خالی زن و بچه ات بر ناراستی ولایت گواهی می دهد.
 

نجوائی با محمود صالحی

بهنام چنگائی 
+
جانِ شیفه، محمود جان!
ای همتِ راه های کمرشکن فردا
ای مصممِ گرفتار در اعماق دردها
ای اسیر در سرزمین خداوارانِ بی وجدان
و ای به زنجیز کشیده شده، در آیه های ریاکاران
شرم بر ستم، شرار بر بی پناهی هایت و شرمساری نصیب دشمنان باد،
 ای وجدانِ آگاهِ انسان.
+
محمودِ بی گناه، جانبازِ بی کار و بی پناه!
جای دریغ ندارد این حرمان، که قرآن بدستان
بسان دیو و دد و گرگان کشیده اند پوست ترا به زنجیر، با نام اسلام
و عزیمت نجات بخش ات لهیده است به زندان.
آنها، از داد ِ تو می هراسند، از استخوان های شکسته ات که کوس رسوائی آخوند را فریاد می زند می ترسند
زیرا: شکم خالی زن و بچه ات بر ناراستی ولایت گواهی می دهد.
+
شگفتا، از غرورِ دست و دهان تهی تو
که چنین عرش و فرش آقا را به ترس سپرده
حسرتا، بر توان تو و آهنگ سفرِ تو
که با پیامِ پیامبرانه ی نان، بساط امامت را به لرز کشیده
رادِ مرد بیدار، شرافت انسانی چنین است و سزاوار تو.
بهنام چنگائی 20 آیان 1396

۱۳۹۶ آبان ۱۶, سه‌شنبه

صد سالگی: فرح نوتاش

صد سالگی

 فرح نوتاش
او زنده است
و نفس می کشد ... می بیند
می تپد قلبش ...
با ریتمی  هماهنگ  و قوی
در سینۀ تک تک عاشقان جهان

و وحشت از برخاستن یکبارۀ او
آرامش امپریالیست ها را
با قاطعیت
بر هم می زند

صد سال است که...
ازحضور او می ترسند و می لرزند...
و گواه این هراس مدام ...
این همه دسیسه  سازیشان

آنان نیز خوب می دانند
طلوع دوبارۀ این خورشید
حتمی ست
از این رو ... راضی به تعویق
و مدام در فکر دسیسه ای  تازه

نگاه کنید...
 چه زیباست قامت استوار او
و چه پرامید است نگاه او
و چه بی تردید
...
در خیزش دوباره اش...
 جهان به یک باره
زیرو رو خواهد شد
 دور نیست آن روز
و طلوع آفتاب اگر چه با تأخیر
ولی ...
حتمی و ناگزیر


فرح نوتاش
وین 7 نوامبر 2017
کتاب 7
www.farah-notash.com

تابلو از بوریس کوستودیف
موزۀ مرکزی تاریخ معاصر روسیه

۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه

اکتبر کبیر  تقدیم به لنین: ناهید مذکوری


 اکتبر کبیر   تقدیم به لنین




ناهید مذکوری
در بلندای کبیر اکتبر
توچگونه فرا خواندی
خیل ستارگان رنج و زحمت را
که هنوز هم می درخشند
در این زورق حیات؟
و چگونه رهروانت می گشایند
دریچه خورشید را
بر رنج دیدگان ظلم؟
و زنان سرود خوانان
شانه به شانه مردان
به پرواز در می آورند
پرندگان به منقارکشیده شاخه زیتون را؟
وبا خمیره عشق   باز میسازند
برجرثومه ناقوس شکستگان
   جنگ افروز
خانه صلح را؟  
ناهید مذکوری: 8 آبان 1396 برابر با 30.10.2017

۱۳۹۶ مهر ۱۹, چهارشنبه

خودکشی در زندان گوهردشت - به‌یاد جلیل شهبازی (بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


خودکشی در زندان گوهردشت

به‌یاد جلیل شهبازی

مجید نفیسی
آنها لکه‌های خون تو را
از دستشویی زندان گوهردشت شسته‌اند
و پیکر نیمه‌جانت را
با هزاران قربانی تابستان شصت‌و‌هفت
در گورستانِ کُفرآباد چال کرده‌اند.
با این همه, هنوز من
آن شیشه‌ی شکسته را
در جسم و جان خود حس می‌کنم
وقتی بر آن شدی
به راهروی مرگ پا‌مگذاری
مبادا در برابرِ پرسش قاضی‌القضات
که "مرتدی یا مسلمان؟"
به چپ رَوی به قتلگاه
یا به راستِ زنده‌زار.
مجید نفیسی
بیست‌و‌نهم سپتامبر دوهزار‌و‌نه

Suicide at Gohardasht Prison


Suicide  at Gohardasht Prison
In Memory of Jalil Shahbazi
They have wiped off
The stains of your blood
From Gohardasht Prison’s lavatory
And have buried your body still alive
With thousands of summer ‘88 victims
In the Cemetery of the Infidels.*
But I still feel
That shard of glass
In my body and soul
When you decided not to step
Into the hallway of death
Lest faced with the question of a sharia judge:
“Are you an apostate or a Muslim?”
You turn left to the slaughter house
Or right to a miserable life.
Majid Naficy
September 12, 2009
* In summer 1988, ordered by Khomeini, thousands of political prisoners were secretly killed and buried in the Cemetery of the Infidels in Tehran and other places.
http://www.iroon.com/irtn/blog/11444/

۱۳۹۶ مهر ۱۵, شنبه

"گفت و گو": چند شعر از زهره مهرجو

"گفت و گو"

چند شعر از: زهره مهرجو
7 اکتبر 2017


«صدا»

گُل ها در سکوت شب
سایه ها را مانند ...
حیران و غریبه با خویش
در سکوت می نشینند
در سکوت، به یکدگر می نگرند
بی طراوت
و شرمسار از ناتوانی خود؛
در سکوت ...
اندک اندک، می پژمرند.

دریغا .. اندوهبار سرگذشتی ست
و چونان است
سرگذشت درختانِ جنگل ...
سرنوشت انسان نیز
در سکوت شب!

اما او که بیدار می ماند ...
برمی خیزد،
با سینه ای مملو از عشق به انسان
بدانسان که باید باشد! ...
می پذیرد فراز و نشیب راه را
رنج ها و شادی ها را، با هم

او که با آواز بلندش
سکوت شب را می شکند ...
می سازد از وجودش، چیزی بدیع
زندگی از او
از آنجا آغاز می شود! ...
و از آن روست؛ که هیچ چیز را
توان رویارویی با او نیست!

یگانه ترانه ای ست
که از خویش جان می بخشد،
تا در غیاب اش
واژه ها ...
همچنان طنین افکن اند.

*  *  *
اینک، شب
سکوت ... و سایه ها ...

گوش سپار ...
از اعماق
صدایی برمی خیزد!


«سرنوشت»

آب رودخانه را می سازد
گیاه جنگل را ...
و سنگ کوه را

سکوت شب را می سازد
شعله آتش را
و خورشید، پیدایش روز را ...

و انسان
سرنوشت خویش را می سازد!

بیا تا بنا کنیم
راهی نو،
و با ارزش نهادن بر توان خویش
در هر لحظه؛
حاکم بخت خود شویم ...
رها سازیم خویشتن را
از زندان خودستایی
گرفتار شدن
در چرخش مدام .. در توهٌم خورشید
و رخوت روزها
شب ها!


"گفت و گو"

– دختر زیبا ...
آزرده، همچون پرنده در کنج قفس!
اینچنین حسرتمند
به کجا چشم دوخته ای؟

– دلم از سیاهی گرفته،
می خواهم همره باد شوم
بروم به جستجوی ستاره ها ...

– نگاه کن!
می توان ستاره ها را
از همین گوشه شمرد ...
شرط اما؛ پاس داشتن فاصله هاست.

– نه، باید از حصار شب رها شوم!
پیش از سپیده دم
همسفر باد ... و پرندگان
تا بلندترین قلٌه ها خواهم پیمود ...
آنجا، که درخشش ستاره ها
چشم را خیره می سازد!

– دختر بادها ...
در کلام ات راستی موج می زند
ولی؛ راهی که برگزیده ای
سخت است و بی بازگشت ...
گرَت خیال روشنایی ست به سر
خورشید روزی، بیگمان ز پشت ابرها
برخواهد دمید!

بیا، چون ما
دمی محو افسون شب شو ...
ز اندیشۀ سفر کردن
حذر کن!

– از سفر کردن، چه هراسی مرا ...
اینجا که خطر در هر لحظه
بدین سان .. نزدیک است؟

غم من مخور، مهربان!
شوق رؤیت صبح
کار کردن ... و عشق ورزیدن،
ز سختی راهم بخواهند کاست.

–  به سلامت فرزند مهر
دلسپردۀ طوفان ...
مدح گل ها بدرقۀ راهت،
به ستاره ها که رسیدی
سلام ما را برسان!

– بدرود ای دوست
کلامم هدیه تو:
در تیره ترین لحظه ها ...
پرواز را به خاطر آر!


«پروانه»

پروانۀ کوچک
نرم و چابک ...
نگاهش نافذ،
بر بالهای سپیدش
نقش زده رنگین کمان.

می پرد شادمانه
بر فراز گل ها ...
گَهی می نشیند، بر شاخه ای نازک
و سپس .. بال می گشاید
می جهد، به شاخه ای دیگر.

می شناسد گُل ها را
با چهره هاشان
عطرهاشان
هستیِ کوتاهشان ...

دل نمی سپرد به گُلی یگانه
پروانه، مهر را .. برای همه می خواهد
سرور را .. در جمع می یابد!

شب هنگام، آرام ...
می نشیند به گوشه ای
و با نسیم، ز رؤیاهایش می گوید ...
تا سرانجام، خواب
مهلت از او برباید.

روز و شبها، اینچنین
در نگاهش منظری روشن
در وجودش میل پرواز ...
بی قرار است و شکیبا؛
راستی.. زیباست پروانه!
عاشق گلهاست
پروانه!


«مانا»

در اعماق شب
کسی سخن می گوید! ...

سخنی چون زمزمۀ آب،
آب شفاف و روان
که کف رودخانه ها را می شوید ...
و نرم نرمک
صخره ها را صیقل می دهد.

او از حقیقت می گوید؛
از تجارب شیرین و تلخ زندگی
از فراز و نشیب تاریخ ...
همچون آبِ زلال
که محیط را آینه ای ست ...
و از خویش
حیات می بخشد.

کلامی بر زبان دارد، او
پرنفوذ ...
خورشیدی؛ که همزاد روشنایی ست
و در نگاهش به هستی
«پرهیز» را، نمی شناسد
به پیش می راند ...
و مرزها را
در می نوردد!

*  *  *
کسی چیزی برای گفتن دارد ...

و دریغا، به ناگاه ..
دستانی در پی خاموشی اش
در اعماق شب! ...
و فرود آمدن دشنه ای ...
و تراوش خون، از گلویی سرخ
همچون فوَران شعله از قلۀ آتشفشانی
و اندک اندک
فروکش کردن اش ...

تا روزی، در گلوگاه تاریخ
باز شکوفان شود
فریادی گردد ...
و برخیزد!


*****

۱۳۹۶ مهر ۹, یکشنبه

يادت بخير آبادان: ناشناس

يادت بخير شهرمون ...
يادتون بخير بچه ها ...
يادتون گرامي دوستاني كه از پيش ما رفتيد ...
يادت بخير آبادان ...
يادت بخير آبادان ...
يادت بخير آبادان 
 
روز عيد بود رفتم شهر يه دوري بزنم
خلاف عيدهاي سالهاي قديم شهر خيلي خلوت بود
از چهار راه اميري رد شدم
كسي نبود كه لااقل يه بوق بزنم
تا جاسم برادرم خوشحال بشه
اما حيف كه جاسم هم رفته بود
دم در ورودي بازار كويتي ها هم ديگه صف دراز نبود
هر دو كفاشي ها چهار راه اميري هم بسته بودند
كه لااقل كفشي واكس بزنيم 
و بحث فوتبال كارگر و شاهين كنيم
هوشنگ كوهستاني بدون واكس زدن كفشهاش رفته بود
به قهوه خانه امير سري زدم
شايد محمود سعي الدين و شهيد مرادان و اسماعيل روداني و ديگران را ببينم
شايد هم يعقوب بني سعدون، محسن حسين پور دواني و يا بچه هاي ديگه 
حتى حاجي بهروز فر و هرمز بايرام و كنعان زمان هم نبودند،
كسي اونجا نبود و قهوه خونه بسته بود
نميدونم چرا سينما ركس هم تعطيل بود
شايد هم "گوزنها" شاخشون شكسته 
واز اونجا رفته بودند
با وجود غم سنگين روز عيد و شهر خلوت
هوس بستني كردم
ولي بستني فتاحي هم بسته بود
شكرچيان و باقلواي آقا رضا هم بسته بودند 
گفتم برم سينما نياگارا و فيلم "دكتر ژيواگو" را ببينم
ولي يوري ديوانه وار رفته به سيبري بدنبال لارا 
وسينما هم تا بازگشت يوري تعطيل شده بود
خواستم برم كت و شلوارم را از خياطي ظفر بگيرم
اون هم بسته بود 
شنيدم حسن لارستاني و ايرج گودرزي و حسن كاسب
ميخوان برن سينما خورشيد
گفتم من هم برم با بچه ها سينما
فيلم "شكوه علفزار" را ببينيم
اما وقتي رسيدم، سينما و بچه ها و علفزاري نبود
كه شكوهي باشه،
گفتم حالا كه كسي نيست بزار برم سلموني
رفتم بالا، ارايشگاه پوپك بودش
اما عزيز و حبيب و تقي نبودند
متاسفانه ابوالقاسم پرمه هم زير سينما شيرين نبودش
كه اخرين صفحه برنامه گلهاي حميرا را ازش بخرم
تو راه سري به سينما شيرين زدم 
گفتم شايد فيلم "شبهاي لبنان" را اورده
ولي متاسفانه سينمايي نبود
كه شبهاي لبنان يا ابادان را نشون بده
حتى "حنون" ماشين پا هم نبودش
كه موشك كاغذي هوا كنه تا بالاي سينما شيرين
نميدونم چرا حتى قنادي نگرو هم بسته بود
گفتم حالا كه اينقدر بد شانسم 
برم بليط بخت ازمايي بخرم "شايد ببرم"
ولي اونكه داد ميزد "بخريد شايد ببريد"
هم از اونجا رفته بود
بعدش اون قدر از در كليساي ارامنه 
و حموم جرمن رد شدم
كه شايد لاقل فاطي گدا يا آق بابا را ببينم
اونها هم از اون جا رفته بودند
جمعه هم نبود كه برم سينما تاج اگه راهم بدن 
فيلمهاي بق بقو تام و جري را ببينم
هر چند كه اين روزها كسي نيست كه  حاضر بشه بخنده
سري به بوارده جنوبي زدم
خونه هاي روبروي دفتر كارمون تو جنگل بغل باشگاه اروند
شكسته و خرابه بودند
پرويز نسيم و صادق جبار اصل هم تو دفتر نبودند
بعد ها شنيدم كه اونها هم رفته بودند
اينقدر جلوي در تلويزيون و راديو نفت ملي ايستادم
تا صداي مالك جرموز و صداي كودكي محمد صادق زاده را بشنوم
اما هر دو از اون جا رفته بودند
ته جمشيد آباد خواستم برم قبرستون قديم 
سر قبر خواهرم حيات
اون جا هم پارك شده بود و قبري نبود
گفتم شايد مثل تمام عيدها تيم شاهين تهران اومده ابادان
كه با شاهين و كارگر آبادان دوستانه بازي كنه
برم استاديوم
شايد مظفر زارعي و داراب فرامرزي و علي نيكوئي و خيلي از بچه ها را اونجا ببينم
اما وقتي به استاديوم رسيدم
محمود زارع و حميد برمكي و خيلي هاي ديگه رفته بودند
و بازيها تعطيل شده 
دهداري و مظلومي هم تبديل به مجسمه شده بودند
كارخونه كاراموزان سر جاش بود
ولي بي كاراموز
زمين فوتبال كاراموزان ساختمون شده
باشگاه آبادان هم عوض شده بود
و بوي ساندويچ كباب كوبيده نداشت
گفتم سري به محمود تكليف مربي فوتبال مون بزنم
اما راه باشگاه كاراموزان اصلاً بسته بود
لين ١ احمد اباد باز بود، اما تعطيل بود
از سينما ايران و فيلم سنگام هم خبري نبود
حتي چهار حوض ابوالحسن و تانكيش هم نبودند
گفتم برم در سينما شعله كارون
شايد بتونم با جواد و يونس طيبي فيلم "مادر هند" را ببينم
اما دريع كه سينما شعله اي نبود
كه يونس و جوادي باشن
..
هر چي بود شهري بود مثل شهر ها
اما شهر ما نبود
اسمش هم شده بود "اميري"
خيلي دلم براش سوخت ...
اما ديگه اشكي نبود،
كه براش گريه كنم ...
....
يادت بخير شهرمون ...
يادتون بخير بچه ها ...
يادتون گرامي دوستاني كه از پيش ما رفتيد ...
يادت بخير آبادان ...
يادت بخير آبادان ...
 
(باز نوشته در خرداد ١٣٩٦)

۱۳۹۶ مهر ۵, چهارشنبه

روی زمین، باید سرشار از عشق شود: عدنان یوسل- شاعر سوسیالیست و انقلابی ترکیه‌ای‌/برگردان: بهرام رحمانی

آنانی که فریاد می‌زنند
همه چیز پایان گرفته ست
آنانی که از سفره ترس می‌خورند،
نه آن گل‌هایی که در دره‌ها مقاومت می‌کنند
نه آنانی که در شهرها خشمناکند
بدرود نگفته اند هنوز.
هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و
ادامه دارد
تا بدان هنگام که بر زمین، عشق فرمان براند!
 
شعری از عدنان یوسل، شاعر سوسیالیست و انقلابی ترکیه‌ای‌(2002-1953)

 

برگردان شعری از ترکی استانبولی به فارسی

تقدیم به «رضا شهابی»* و «ربابه رضایی» و همه پیکارگران راه آزادی و سوسیالیسم!
 
 بهرام رحمانی

روی زمین، باید سرشار از عشق شود

بدون عشق زندگی معنی نداشت
من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم
در زیبایی مبارزه عاشق شدم.
هنوز این مبارزه پایان نیافته ست و
ادامه دارد


تا هنگامی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!
تمامی روشنگران از عشق می‌گویند
چه زیباست عاشقانه دوست داشتن
و مبارزه برای آن زیبایی.
و شکوفه‌های بادام در برابرش


لبخند خاک و بهار در زلفانش.
شما را دوست می‌دارم در آن مبارزه،
نکند زیبایی آن مبارزه ‌تویی...
من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم
من زیبایی مبارزه را دوست می دارم.
هزار بار شکستند شاخه‌های نو نهالان‌مان را
هزار بار شکستند.


هنوز در حال گل دادن و میوه دادنیم
هزار بار از ترس تاریخ را خفه کردند
هزار بار تهدید به مرگ کردند
باز هم در طبیعت‌ایم، باز هم شادیم.
هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و
ادامه دارد


تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!
مانند رودخانه‌‌ای که نخستین بار از آن گذشتیم
پای ما، پای آب بود
دست و پای ما، دست و پای سنگ و زمین.
در باران بامدادی نیز ساکت نشدیم، افزون‌تر می‌شویم
ما با آرزوها بزرگ شدیم.
یک صدا آواز سر دادیم ما
از همان صدا، از همان قلب


ما رنگ و روحیه دادیم به کوه‌ها،
با این حال هنوز جوانی‌مان فنا نشده است...
نه غروب خورشید نگرانی از مرگ داشت
نه شادی از تولد
آنانی که با یک دست گورستان می‌سازند،
با دست دیگر طبیعت را نابودی می‌کنند
فریاد ما بر آن‌هاست
ما برای زیبایی‌ها زندگی می‌کنیم
هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و
ادامه دارد


تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!
کاخ‌ها و سلطنت‌ها نابود خواهند شد
روزی روزگاری چرخه خونریزی می‌ایستد
و ستم تمام می‌شود.
غنچه‌ها شکوفا می‌شوند در برابرمان
لک‌لک‌ها می‌خندند.
از دیروز تا به امروز،
کسانی می‌مانند که برای فردا در حرکتند
هم کسانی که برای فردا مقاومت می‌کنند...
دوباره شعرهای جدید متولد خواهند شد
آرزوها، برآورده خواهند شد
و از صمیم قلب،


آنانی که فریاد می‌زنند
همه چیز پایان گرفته ست
آنانی که از سفره ترس می‌خورند،
نه آن گل‌هایی که در دره‌ها مقاومت می‌کنند
نه آنانی که در شهرها خشمناکند
بدرود نگفته اند هنوز.
هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و
ادامه دارد
تا بدان هنگام که بر زمین، عشق فرمان براند!

شعری از عدنان یوسل، شاعر سوسیالیست و انقلابی ترکیه‌ای‌(2002-1953)

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

از جان گذشتگان: بهنام چنگائی

برای بزرگداشت جسورانه ی آنانکه جز آخرین تیرِ جان در کمان "اعتصاب غذا" گذارند، چاره ای نداشته اند. و بخاطر دادخواهی، و در پی نانِ نداشته خویش و همه ی کارگران بپا خاسته اند. نبرد نابرابری ایکه رضا شهابی و همه ی همراهان او ناگزیر دچارش شده، و اینک اسیر بی دادرسی ها و  ستم های ستمگران ولائی گشته اند.

 از جان گذشتگان


بهنام چنگائی

رضا، ای از جان برگشته، در این وادی ریا، از شهاب رحمت خبری نیست!
 ای از جان گذشته،
می دانم که می دانی، تو اسیر نه نوحه گاه ملا، که وحی آسمانی
دکانی که دامِ آخوند را بر سر رویاهایت بنا کرد،
و از جنم غیب بر سر کارگران، جهنم ملائی برپا ساخت.
 اینک پاداش تلاش تو، بازی با مرگ است
و سهم ما در کنارت، شعله ی درد و خشم برآوردن.
بدانکه دادات را جز همبندان و همدرانت نشیده اند
تو در سیاهجال اعصار، همچنان بانگ جوانمردی برمی کشی
و رسالت آسمان در عقوبت تو، کشتن فریاد برابرخواهی ات هست.
+
رضا! آیا خوش خیالانی هستند هنوز فکر کنند خدا
  ناله های گرسنگی شان را می شنود؟  
زاری بی خانمانی کودکان شان را می بیند؟
در زمینی ملازده ایکه دیگر،
نه نان دارد و نه آب و نه آزادی؟
رضا!، کنام دردها و رنج ها می دانند، که سروری ملائی، پیام اولیائی ست.
و چاره ی ما کارزار انسانی.
بجان آمدگان ستم و تنگدستی می دانند که فردا ریای دیرینه است
 می دانند که چشم و گوش شان با صلوات سیر نمی شود
سی هشت سال از سرخوردگی آرزوهای شان گذشته است
و بردگی رهبانیت، همچنان برکول شان سواری می کشد
و ملا، تکسوارِ میدان نابرابری ها شده است.
+
آری فردا حیله دیرینه ای ست، بپا خیزیم
سی هست سال از فریبخوردگی گذشته است.
و هیولای ملا، همچنان بنده های بردبارش را می بلعد.
آنک می رود که فردا نیز، از ستمزدگی و غارشدگی بمیرد
سی هشت سال از جزای ِجهنم ملا گذشته است.
ملا! سیری ناپذیر نانِ نان آوران را می خورد و جانِ رنجمندان را می گیرد
                    بیاری خدا بر زمین هراس می کارد و از گناهِ نادانی ما، دار شرافت بر می آفراشد.
و خدا نیز پاسدار جکومت ملاهاست.
برپاخیزیم که فردا در کمین ملاها اسیر است.
فردا گرفتار ملاهاست!
بهنام چنگائی 12 شهریور 1396

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

آیه های گرسنگی: بهنام چنگائی 

در آن بالاهای آقائی و در این پائین بردگی، نان زمینی و بهشت آسمانی بی هوده با هم در ستیزند
بیکاری و سرشکستگی در سرایِ ترس، برابر رسالت آیه های خدا و ملا قدکشیده و برای بدبختی خود،
پیام های انسانی می جویند.
تا به رستاخیزِ عصیان، سمت و سوی یافتن نان و کار و آزادی را بیآموزانند، و رهائی و فقر را چاره کنند.

آیه های گرسنگی

بهنام چنگائی 
از عرشِ ملا، همه جا نامرادی و نازائی می بارد،
زمانه ی لجن بار، بوی گند می دهد
از خلافتِ زمین، فسق و فجور و فساد سرمی کشد
امت و امامت بسان روز و شب شده اند
دست و نان و دهان نیز
فاصله ی کهکشانی یافته اند.
در لانه های تیره ی مذهبِ شب، آیه های گرسنگی، نجوا کنان می لوند و می مویند.
هردم، در دامِ بازارِ ریا، آبروی سروده های خدا
با سروش ملا، برباد فنا می روند.
+
دمی نیست، کزین زمین برکت رُفته ی ملا، اینجا و آنجا،
پیامبرانِ بی نان و بیکار، ز قحطی وجدان نمی رند.
در این شامِ بلند، بنام غریبان، دیگر بوی وحی و وعده های خدائی نمی آید
 در شب های قدر، نان و کار و آرزو، با چشمان دریده و هراس دار می بینند
 ملاها! " بر سر خدا " هم شیره می مالند
و کلیددارِ امید، دوباره در مسلخگاه کامروا، باور را سرمی برد.
اینجا نه خلق، بل خدا ـ در قمارِ اعتماد به ملا می بازد.
حالیا ملاها، بی نیاز از رحمتِ خدا، با بهشتِ نرم و گرمشان در زمین همبسترند.
و مومنان بی پناه، به "بدسیرتی باور" می گریند، که در جهنم ملاها اسیرشند و می سوزند.
+
در این قتلگاه زن هراس، تنگدستی و گرسنگی و ستمکشی پیگیر بالای داراند
رزق و روزی، دیریست مذهبی شده، " چارقد بسر" در لشگر و چنبر ملاهایند.
در آن بالاهای آقائی و در این پائین بردگی، نان زمینی و بهشت آسمانی بی هوده با هم در ستیزند
بیکاری و سرشکستگی در سرایِ ترس، برابر رسالت آیه های خدا و ملا قدکشیده و برای بدبختی خود،
پیام های انسانی می جویند.
تا به رستاخیزِ عصیان، سمت و سوی یافتن نان و کار و آزادی را بیآموزانند، و رهائی و فقر را چاره کنند.
+
با کنام هرزه ی سفلگان بکام انسان، خدا و رسولش همچنان غایبند، و امامتِ عصر، بتنهائی صاحب الزمانی می کند
و همچنان از زمین آیه های گرسنگی می رویند و ملاها، سوره های تنگدستی را حلاّل می خوانند.
+
در سقوط آبروی آسمانی و رسالتِ رستگاری ِولایت
برای مریدِ دریده و غارتزده و زمینگیر نیز
جز دل ِحرمان و چشمانِ گریان و تهی ِشکم و دستان، پاداشی نمانده.
از مناره های گوشخراشِ مسخر
تا تکایای بی تکیه و نوحه های مظلومکشان
از باور به کرامت خدا و سرسپردن بر حکمتِ ملایان
در کشورِ خداپناهان و چپاولگران
 اینک، جز فریاد کمرهای شکسته ی انسان، نمی آید
و فریبخوردگان! باهم دارند از زخم ها و دردهای شان، تیر و گرز و کمان می سازند.
بهنام چنگائی 17 مرداد 1396 

۱۳۹۶ مرداد ۸, یکشنبه

برای ابدیت شعر نمی‌گویم(بفارسی و انگلیسی): مجید نفیسی


برای ابدیت شعر نمی‌گویم

 مجید نفیسی

برای ابدیت شعر نمی‌گویم
برای اینک و اینجا می‌نویسم,
برای من و تو,
برای دو چکاوکِ آوازخوان پشت پنجره,
برای مادر و کودکی بیخانه که دیشب
از جیغشان بیدار شدم,
برای پسرم آزاد که دیگر آزاد نیست
و وقتِ خواندنِ شعرِ تازه‌ی مرا ندارد,
برای دلدارم وِندی که نخستین خواننده‌ی شعر من است
و در برگردانش به من کمک می‌کند,
برای خوانندگانم در تبعید و زندان,
برای آن خالکوبِ ایرانی در گذرگاه ساحلی ونیس
که نقشِ شعر مرا بر دیوار دید
و نخستین کسی بود که خبر آنرا به من داد,
برای آن سرباز سابق آمریکا در ایستگاه اتوبوس
که هنگام بازگشت من از چارشنبه‌بازار
چارخطی از خیام را از بر خواند
و من به او چار نارنگی بخشیدم.
برای ابدیت شعر نمی‌گویم
برای اینک و اینجا می‌نویسم
و همیشه زیر شعرهایم
تاریخِ سرودشان را می‌گذارم.

مجید نفیسی
هجدهم ژوئیه دوهزار‌و‌هفده



I Do Not Write Poetry for Eternity

I do not write poetry for eternity
I write for here and now,
For you and me,
For two singing larks by the window,
For a homeless mother and her child whose screams
Woke me up last night,
For my son Azad who is not Azad anymore*
Having no time to read my new poem,
For my lover Wendy who is the first reader of my poetry
And helps me with its translation,
For my readers in exile and prison,
For an Iranian tatooer on Venice boardwalk
Who saw the inscription of my poetry on the wall
And was the first one to let me know,
For an American veteran at the bus stop
When on my return from Wednesdays’ farmers’ market
Recited a Khayyam’s quatrain
And I rewarded him with four tangerines.
I do not write poetry for eternity
I write for here and now
And always put the date of composition
Under my poems.
Majid Naficy
July 18, 2017

* Azad in Persian means “free”.
http://iroon.com/irtn/blog/11129/

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

رازچهره: ی. صفایی

بغض چشمانت
جهانی را لرزاند
و زهر لبخندت
انسانیت را مچاله کرد.....

رازچهره

ی. صفایی
بغض چشمانت
جهانی را لرزاند
و زهر لبخندت
انسانیت را مچاله کرد.....
نگاه معصومت
خدا را به چالش کشید!

گریه کن،
فریاد گریه هایت
سنفونی صلح را
خواهد نواخت.

تو نازنین دخترکم،
مونالیزای قرن حاضر نیستی
تو،
حقیقت تلخ اشکهای تاریخی.

ی. صفایی
25 ژوئیه 2017  

۱۳۹۶ مرداد ۱, یکشنبه

سرود سی تیر به مناسبت شصت و پنجمین سال قیام  ملی 30 تیر 1331

دریافتی:
بُوَد راه ما خدمت توده ها                     در این ره کنیم جان خود را فدا
کنیم پرچم اتحادی به پا                                  به شادی ز خون شهیدان ما
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین

به مناسبت شصت و پنجمین سال قیام  ملی 30 تیر 1331

متآسفانه این سرود مردمی را در هیچ جا پیدا نکردم،  نام شاعر و سرایندۀ آهنگ را نیز فراموش کرده ام.  به یاری حافظه آن را تقدیم جانباختگان 30 تیر و تمامی جانفشانان راه آزادی و سوسیالیسم می نمایم.
سیامک م.

سرود سی تیر


بیا تا به یاد شهیدان تیر                                  که رفتند در راه فتح و امید
همان اخترانی که افروختند                            دل و جان به دامان صبح سپید
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین
دمد لاله ها از دل کوه و دشت                       به یاد عزیز شهیدان ما
خروشد کنون آتش انقلاب                    ز هر گوشۀ خاک ایران ما
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین
به نیروی ملت شود سرنگون                         بناهای بیداد اهریمنان
فرو ریزد از بُن بنای ستم                      به نیروی خلاق زحمتکشان
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین
بُوَد راه ما خدمت توده ها                     در این ره کنیم جان خود را فدا
کنیم پرچم اتحادی به پا                                  به شادی ز خون شهیدان ما
بپا کنیم پرچم خشم و کین را
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین

۱۳۹۶ تیر ۳۰, جمعه

چند شعر از فلزبان: کمک، کانون متحد کارگری

چند شعر از فلزبان

دارد ،
می –
رقصد ،
هنوز !
پیشِ چشمانِ مان
با سرِ بریده اش –
خون چکان ؛
این –
دستمزدِ مان .

فلزبان
۹۵/۱/۱۰
تو
از فقر –
قافیه می سازی .
من
بی بدیع ،
تنها نشانت می دهم :
سازنده اش –
سرمایه را.
فلزبان
۹۵/۱/۱۷
بو می آید !
بوی کود ،
بوی نا ،
بوی بد ،
بوی تا ،
بوی پر پر شدنِ گلبرگ ها
بوی تشدید شدنِ استثمار
بوی جنگ ،
بوی فرش ،
بوی قرمز ،
بوی رنج ،
مگر آن عطرِ حضور
همه !
افشانه کنیم .
فلزبان
۹۵/۱/۱۸
مه ی ۹۵
باید تصاحب کنیم !
میکروفن هارا ؛
نقب بزنیم
از درونِ سیم –
به بلندگوهای اعدامیِ آویخته ؛
باید زنده کنیم به صدا
پاره کنیم
پاره –
پرده های عصمت آمپلی فایر ها را ؛
تا بلند گو ها
بالا بیاورند –
فقر را ؛
قی کنند –
دستمزد۹۵را ؛
به صورتِ صورتک های پنهان میانِ میزهای انتخاب
تا شرم کنند شیشه های طبقه ی دهم
فرو ریزند ازخجالت
و صدا –
لختِ مادر زاد
فقر را برقصاند
روی میزهای بزرگ ؛
از سوراخ های موش
صندلی بگریزد –
از رئیس ،
خارج شود از سکوت
دروغ دُمش را روی کولش بیاندازد
فریاد جولان دهد
قُرُق کند –
هر خیابانی ، که خواست ؛
باید تریت کنیم ، نان
برای پرنده های مهاجر
سیم های خاردار را جمع کنیم
از خار
تا –
نفس بکشد کار
نفس تازه کنیم
با کار ؛
محتاجِ نفس های تازه ایم
نفس تازه کنیم
باکار ؛
نفس تازه کنیم
باکار ؛
نفس تازه کنیم .
فلزبان
۹۵/۱/۲۲
اولِ مه
» همه ی لرزشِ دست وُ دلِ» ش
از آن است ؛
که کــار !
پُر ابــُهت ،
اســـتــوار ،
اولِ مـــه !
در خیابان ،
لرزه ها –
آرد به بار .
فلزبان
۹۵/۱/۲۲
دستمزد ۹۵
بی ســـــــــــــــــــــازمـــــــــــــا نـــــــی –
سَـــــــــــــــــنــــــدا نــــی ست ؛
که دراز به دراز خوابانده
شَـــــــــــــــــلا ق می زنند !
به کار .
فلزبان
۹۵/۱/۲۳
اردیبهشتِ بی بهشت
تفرقه ی ما !
رختِ خوابی ست ،
که آسوده در آن –
غنوده است
سرمایه ؛
خواب های خوشی –
برایمان می بینند .
آشُفتنِ این خواااااااااااااااااااب
بیائید !
بیائید .
فلزبان
۹۵/۱/۲۴
٪۱۴
دستمزد
به سیخ کشیده ؛
نمک ، می زنید :
به زخمم !
به کار !
مانده پاسی هنوز –
زین !
پیکار .
فلزبان
۹۵/۱/۲۴
‌‌‌‌‌‌سُرخ مه
اگر شاعر بودم
شعری –
می سرودم
سُرخ وداغ ؛
مثلِ خونِ دل
نه !
خونِ دل ، خشک میشود با باد
مثلِ شراب ؛
نه !
مثلِ پرچمِ اولِ مه
که برقصد !
با باد ؛
موج بردارد وُ ، تاب
خوش طعم –
مثلِ شراب
تا به جامش بریزم مدام
همه ابزار به دستان
زن ومرد –
همه مستان
گرم وُ رقصان
بوسه –
از جام بگیرند
و بخوانند بلند :
«چاره ی رنجبران –
وحدت وتشکیلات است».
فلزبان
۹۵/۱/۲۹

کمک، کانون متحد کارگری

https://kmkoomak.wordpress.com/2016/04/17/159/

۱۳۹۶ تیر ۲۷, سه‌شنبه

سنگفرش: احمد شاملو با دکلمه علی پیچ گاه

سنگفرش


احمد شاملو

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ با لبان شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! …
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن
***
بادی شتابناک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ …
خورشید زنده است !
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش…
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !
از پشت شیشه ها …..
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب …
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .
چنگ ز هم گسیخته زه را
زه بستم
پای دریچه،
بنشستم
و ازنغمه ئی
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
شکستم :
آهای !
این صبحگاه است گوئی به سنگفرش
که اینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن …
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید
خون را به سنگفرش ببینید !
خون را به سنگفرش بینید !
خون را به سنگفرش  ….

۱۳۹۶ تیر ۲۶, دوشنبه

"گلهای سیاه من" – اشعاری از خولیو فلورِس، ترجمه از: زهره مهرجو

"گلهای سیاه من" – اشعاری از خولیو فلورِس

ترجمه از: زهره مهرجو
۱۷ ژوئیه ۲۰۱۷


"صراحت"

آبی.. آبی.. آبی بود آسمان!
تو نسیم ملایم تابستانی را
بیدار کردی،
مخمل چمنزار ...
آنجا که رودخانه، تشکیل برکه ای را می داد
طلایی رنگ می گشت.

در دوردست… دود از دودکشی
همچون نقاب دست نخورده یک عروس
با پروازی موٌاج و خموش
به بالا برمی خاست ...
و در خلاء گم می شد.

بناگاه گفتی:
"عشق من پاک و لطیف است،
بسان آن رود
که در دوردست ... بر زمین می غلتد!"

و آرام
به من چشم دوختی ...
با مردمک هایی که روحت را
آشکار می کردند،
و روحت .. آبی بود
مثل آسمان!


"گلهای سیاه من"

گوش کن:
در زیر ویرانه های احساسات من ...
و در اعماق این روح
که شادی را ... دیگر نمی شناسد؛
در میان غبار اوهام و رؤیاها ...
گلهای سیاه من
به خاموشی می گرایند!

*   *   *
آنها رنج های من انند ...
دردهای در هم تنیده ای
که در من، ریشه دوانیده اند ...
بسان سرخسهایی
در شکاف مرطوب کوهها!

فرمان ها و خودسری ها،
فریب ها و پیمان شکنی های تو اند آنها ...
و بوسه های سوزان و مرتعش ات
بر گلبرگ های سیاه و سرد طوفان اند!

خاطراتِ ساعاتی هستند،
که همچون شکاری در بازوان من
به خواب فرو می رفتی ...
و من، در انتظار طلوع چشمانت
آه می کشیدم ...
طلوعی، که از آنِ من نبود!

*  *  *
ناله ها .. ملامت های من ...
پنهان شده در روحی
که دیگر از تو، به وجد نمی آید ...
همچون شب های قطبی.. تیره اند...
گل های سیاه من!

پس این دسته گل لطیف را
که من از آن گُل های تیرۀ محزون
به تو پیشکش می کنم، بگیر!
نگاهش بدار، اندیشه مکن:
که غنیمتی ست ...
از باغ دلتنگی های عمیق من.


"جدال"

اگر از آنجا که
بسان خدمتگزاری
فروتنانه در پیشگاهت فرود می آیم
و شرمسار ... از چشمانت
تمنٌای نگاهی می کنم؛
اگر از آن روی که در حضورت
غرق در احساس می شوم،
بر این باوری که
قلبم خواهد شکست ...
و مرا برای همیشه
بندۀ عشق تو خواهد ساخت ...
در اشتباهی، در اشتباهی ..!

نوگل عطرآگین رُز؛
من غرورت را
بسان کارگری که صخره ها را می شکافد،
خواهم شکست!

*   *   *
اگر می خواهی به مبارزه برانگیزانی ام،
من آمادۀ نبردم ...

تو کفی،
من دریایی
که به خشم خویش باور دارد!
تو می گریانیم،
ولی روزی من نیز
تو را خواهم گریانید ...
و بعد؛
فرو افتاده در برابرم
تسلیم خواهی گشت ...
و در ازای بخشش من،
تمام هستی ات را
پیشکش خواهی کرد.
زیرا خشم من؛ در زیادت
نهایتی نمی شناسد!

می دانی در آن لحظاتِ آکنده از خشم
چه خواهم کرد ..؟
قلبت را از سینه بیرون خواهم کشید ...
و غرق بوسه اش خواهم ساخت!

«به کلمبیا»

دریا، بر تنۀ کشتی ای
که مرا از تو جدا می سازد
ضربه می زند ...
سرزمین محبوب من!
نیمه شب است و آسمان تیره ...
سیاهی
پهنۀ بیکران طوفانی ست؛ در برابرم.

نگاهم، از عرشۀ سخت کشتی
در سایه های عمیق خلاء ...
رسوخ می کند؛
چشمان مرطوبم، هیچ چیز نمی بینند ..
هوا چه سوزان است ...
چه سرمایی ست در سینه ام!

و من
آه .. موطن ام،
با حسرت می اندیشم ...
که دیگر با تو دیداری نخواهم داشت!
و در سیاهیِ بی انتها
نالۀ عمیقی سر می دهم.

ملوانی بیدار می شود، می نشیند ...
با دقت به تاریکی گوش می سپارد ...
و می شنوم، که آرام می پرسد:
"چه کسی می گرید ..؟"



درباره خولیو فلورِس:
خولیو فلورس روئا (۲۲ ماه مه ۱۸۶۷ – ۷ فوریه ۱۹۲۳) "Julio Flórez Roa" شاعر کلمبیائی، اولین اشعار خود را در سنین کودکی سرود. در نوجوانی به دلیل مشکلات و نابسامانی های مربوط به جنگ داخلی که در سراسر کشور جریان داشت؛ ناگزیر به متوقف ساختن تحصیلات خود در رشته ادبیات گشت. اما در همان سالها، ارتباط نزدیکی را با کلوب های شعر و شخصیت های مهم ادبی معاصر خود برقرار نمود؛ که زمینۀ آگاهی و شکل گیری فعالیت های او را در زمینه شعر و هنر فراهم ساخت.

سرودن شعر زیبایی در مراسم تدفین دوست هنرمندش "کندِلاریو اوبِسو" "Candelario Obeso" در سال ۱۸۸۴ میلادی، او را مورد توجه شاعران و هنرمندان حاضر قرار داد، و منجر به راه یافتن وی در محفل شاعران؛ و آغاز حرفه هنری او گشت. دو سال بعد، نام فلورس به فهرست شاعران مشهور همزمان وی اضافه شده بود.

با این وجود، شهرت او را از مشکلات زندگی مصون نداشت. همان طور که خود اشاره می کرد "گرسنگیِ شاعران" را تجربه کرد؛ اما بر خلاف بسیاری از روشنفکران همزمان خود، هیچگاه به مقام یا هدیه ای از سوی دولت میانه روی وقت که مخالف سیاست های آن بود؛ تمایلی نشان نمی داد.

از حدود سال ۱۸۸۷ میلادی به بعد، فلورس تماماً از طریق درآمد اندکی که از فعالیت های ادبی خویش بدست می آورد، گذران زندگی می کرد. در سالهای ۱۸۹۱ و ۱۸۹۲ میلادی به ترتیب، ابتدا برادرش "الِخاندرو" "Alejandro" را در اثر جراحت جنگ؛ و سپس پدرش "پُلیکارپو ماریا فلورس" "Policarpo María Flórez" را از دست داد.

اولین مجموعه شعرهای وی با نام "ساعتها" "Horas" در سال ۱۸۹۳ میلادی انتشار یافت.

در سال ۱۹۰۰ میلادی، فلورس با همکاری هنرمندان سرشناسی چون Guillermo Valencia, Luis Maria Mora, Clímaco Soto, Samuel Velázquez محفل ادبی "گروتو سمبلیست" "Gruta Simbolica"* را بنیانگذاری نمود. این محفل با عضویت حدود هفتاد هنرمند، در بحبوحه جنگ های داخلی سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۳ میلادی فعالیت داشت، و شعرهای ارزشمندی را گردآوری نمود؛ که غالبا متاثر از اتفاقات ناشی از جنگ، مملو از توصیفات قهرمانانه و حماسی بودند.**

خولیو بر ساخت دمکراتیک این محفل تاکید داشت، و در جهت مشارکت هنرمندان از کلیه گرایشات و سبک های هنری – از جمله رُمانتیسم، سمبلیسم و مدرنیسم – در آن تلاش می کرد. او می گفت: "من به همه سبک ها علاقه مندم، به جز آنها که خسته کننده اند."

او خود بیشتر به سبک های رمانتیسم و سمبلیسم گرایش داشت، در حقیقت می توان فلورس را از آخرین بازماندگان سبک رمانتیسم در سرزمین زادگاهش کلمبیا، و سراسر آمریکای لاتین دانست.

آثار فلورس با مضامین روشن بینانه و گاهاً اروتیک، توأم با احساسات سرشار و بیانی معترضانه؛ بارها مورد انتقادات شدید از سوی مخالفان وی قرار گرفتند. او توسط صاحبان قدرت مورد تعقیب قانونی و دستگیری قرار گرفت؛ و سرانجام تبعید گشت. همچنین، از آنجا که مطالبی را با مضامین مخالفت با خدا و رد نمودن دین مسیحیت نوشته بود، به او القابی نظیر "کافر" داده شد.

ولی علی رغم همه این مشکلات، به دلیل درک عمیقی که از واقعیت ها، و افکار و احساسات مردمی داشت؛ و نیز توان انعکاس هنرمندانه آنها در شعرهایش؛ مورد توجه وافر و محبت مردم سرزمین زادگاهش قرار گرفت.

در سال ۱۹۰۴ میلادی، در پی سایر مشکلات و فشارها؛ از سوی رئیس جمهور وقت – رافائل ریِز "Rafael Reyes" به وی دستور ترک کشور داده شد. یک سال بعد، فلورس به ناگزیر زادگاهش را به قصد "کراکس" پایتخت ونزوئلا ترک نمود. وی در هنگام اقامت خود در این کشور، اشعار متعددی را منتشر ساخت، که از آنها می توان به کتاب "خاربن ها و گلهای سوسن" "Cardos y Lirios" و نیز شعر "عنکبوت" "La Araña" اشاره نمود.

فلورس پس از آن به چند کشور آمریکای مرکزی، از جمله السالوادور؛ و سپس به مکزیک مسافرت کرد. دو اثر او با نام های "دسته گل رُزپال" "Manojo de zarzas" و "یک سبد نیلوفر" "Cesta de lotos" در سال ۱۹۰۶ میلادی، در هنگام اقامت اش در سان سالوادور به تحریر و انتشار رسیده اند.
آثار متعدد فلورس از دوران تبعید، غالبا مورد استقبال فراوانی قرار گرفتند، و این امر زمینه شهرت جهانی وی را فراهم ساخت.

وی در سال ۱۹۰۷ میلادی به مدت کوتاهی به زادگاهش کلمبیا بازگشت. در آنجا، در پی جهانی شدن شخصیت این شاعر، مقام دبیر دوم سفارت کلمبیا در کشور اسپانیا، توسط رافائل ریز به او پیشنهاد داده شد. فلورس در همان سال، زادگاهش را برای دومین بار ترک گفت.

وی در هنگام اقامت خویش در اسپانیا، همچنان به سرودن شعر ادامه می داد. دو مجموعه شعر او با نام های "شعرهای فرُندا" "Fronda lírica" و "قطره های افسنتین" "Gotas de ajenjo"، به ترتیب در سالهای ۱۹۰۸ و ۱۹۰۹ میلادی؛ در زمان اقامت وی در شهرهای مادرید و بارسلونا منتشر شدند.

فلورس در سال ۱۹۰۹ میلادی به کلمبیا بازگشت، و شعرهای خود را در محفلی در شهر شمالی "بارانکیلا" به زیبایی تک خوانی نمود. در آنجا به دلیل رنج بردن از مشکل سلامتی و طبق پیشنهاد متخصصین، در شهر کوچکی به نام "یوسی آکوری" "Usiacurí" واقع در ساحل آتلانتیک این کشور سکنی گزید.

وی در زمان اقامت خود در این ناحیه، با دختر نوجوانی به نام پترونا مورِنو Petrona Moreno Nieto آشنا شد، و رابطه عاشقانه ای را با او آغاز کرد که به ازدواج و شش فرزند انجامید.***

در سال ۱۹۱۷ میلادی، متاثر از وقایع جنگ جهانی اول، مجموعه شعری را با عنوان "مردگان ایستاده" "De pie los muertos" منتشر ساخت، و به کشاورزان و چوپانان محل زندگی خویش تقدیم نمود. فلورس، خود در این سالها برای گذران زندگی، به کار کشاورزی و چوپانی روی آورده بود. شهرت جهانی وی پس از سالها فعالیت در زمینه شعر و ادبیات، هیچ تضمینی را برای ثبات مالی وی فراهم ننمود، و این مسئله تا پایان زندگی او را همراهی می کرد.

متاسفانه، سلامت فلورس در سالهای پایانی عمرش به سرعت رو به تحلیل می رفت. تغییرات چهره او، در نتیجه بیماری که کاملا بوسیله پزشکان تشخیص داده نشد؛ صحبت کردن را برای او مشکل می ساخت.
سرانجام این شاعر بزرگ و پر احساس، در هفتم فوریه سال ۱۹۲۳ میلادی، در سن پنجاه و شش سالگی، در زادگاهش کلمبیا درگذشت.   


توضیحات:

*  Gruta Simbolica در زبان اسپانیایی، به معنی "غار سمبلیست ها" می باشد.

** جنگ های داخلی سالهای ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۳ میلادی، همچنین به جنگ هزار روزه معروف اند.

*** نام فرزندان فلورس و پترونا عبارت اند از: Hugo, Lira, divine, León, Julio, sky

برخی از منابع:

لینک شعرها به زبان های اسپانیائی و انگلیسی:
http://allpoetry.com/poem/8617093-Candor-by-Julio-Florez

http://allpoetry.com/poem/8617091-Reto-by-Julio-Florez

https://rojitaa.wordpress.com/2012/10/30/to-colombia-a-poem-by-julio-florez/

دکلمه شعر «گلهای سیاه من»، از پرلیتا مورنا:
https://www.youtube.com/watch?v=qrWRyxJDN7g

ترانه گلهای سیاه من، با اجرای کارلوس گاردل (آهنگساز: اِمیلیو موریلو)
"Mis Flores Negras", By: Carlos Gardel (Composer: Emilio Murillo)
https://www.youtube.com/watch?v=8MR8e0dtKj8

درباره خولیو فلورس:

http://jaguarscope.com/lomaximo/english/people/jflorez/index.html

http://thebiography.us/en/florez-julio

ویکیپدیا:
https://es.wikipedia.org/wiki/Julio_Fl%C3%B3rez

۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

به آیندگان: برتولت برشت

به آیندگان


 
برتولت برشت
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی میکنم:
امروزه فقط حرف‌های احمقانه بی‌خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی‌احساسی خبر می‌‍‌دهد،
و آن که میخندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
این چه زمانه‌ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
کسی که آرام به راه خود می‌رود، گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.
این درست است: من هنوز رِ زق و روزی دارم
اما باور کنید:  این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از کاری که میکنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.
به من میگویند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگیر
اما چطور میتوان خورد و نوشید
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بیرون کشیده ام
و به جام آبم تشنهای مستحقتر است . اما باز هم میخورم و مینوشم
من هم دلم میخواهد که خردمند باشم
در کتابهای قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر کوتاه را
بیوحشت سپری کردن
بدی را با نیکی پاسخ دادن
آرزوها را یکایک به نسیان سپردن
این است خردمندی.
اما این کارها بر نمیآید از من.
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی میکنم.
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد میکرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
خوراکم را میان سنگرها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم میشدند
زبانم مرا به جلادان لو میداد
زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
توش و توان ما زیاد نبود
مقصد در دور دست بود
از دور دیده میشد اما
من آن را در دسترس نمیدیدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون میجهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف میزنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب میدانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل میکند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن میکند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید!”

برگرفته ازکانال تلگرام حزب کارایران(توفان)
www.toufan.org
https://telegram.me/totoufan

۱۳۹۶ تیر ۱۸, یکشنبه

سرود هیجدهم تیر به مناسبت جنبش دانشجویی 18 تیر 1378: ایرج جنتی عطایی، سرود شانزدهم آذر: حمید مصدق، سالگرد 18 تیر 78: ترانه‌ای برای ۱۸ تیر ۷۸ با صدای داریوش، ویدئوی 18 تیر 88 – خیابان انقلاب، و داستان آنها هنوز جوانند: علی اشرف درويشيان


به مناسبت جنبش دانشجویی 18 تیر 1378


سرود هیجدهم تیر

(شعر این سرود توسط ایرج جنتی عطایی به مثابۀ بند دوم سرود 16 آذر (سرود رسمی کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی) سروده شده است و با همان آهنگ خوانده می شود. این کار زیبا بیانگر تداوم و تداعی جنبش دانشجویی 16 آذر 1332 نیز می­باشد).
شعر از: ایرج جنتی عطایی

فریادی از سینه ­ی دانشگاه، شعله ­ای زد ناگاه        بر ظِلام جانکاه، شعله ­ور شد
به ناگهان از پسِ پشتِ این، تیره ابرِ سنگین            اخگری آتشین، جلوه ­گر شد
هوا پُر شد از عطرِ، نابِ آزادی                              زندگی لحظه ­ای،  پُر شد از شادی
جادوی تیره، بی­ ثمر شد                                        شب به یک بارقه سحر شد
سکوتِ دیرین ساله، یک لحظه ریشه­ کن شد                   وحشت دچارِ وحشت، خاموشی در کفن شد
خاک اسیر بی­داد، تهی شد از بد و دَد             یک دَم پُر از خروشِ زیبایِ مرد و زن شد
هیولای شب نعره زد    خون از ستاره، روان شد              هیجدهم تیر تاریخِ یک ستاره­ ی جوان شد
سکوتِ دیرین ساله، یک لحظه ریشه­ کن شد                   وحشت دچارِ وحشت، خاموشی در کفن شد
خاک اسیر بی­داد، تهی شد از بد و دَد             یک دَم پُر از خروشِ زیبایِ مرد و زن شد
هیجدهم تیر، تاریخِ یک ستاره­ ی جوان شد (3)
***

سرود شانزدهم آذر
شعر: حمید مصدق
آهنگ: ارمنی – ساری گلین
بار دگر شانزدهم آذر، آمد و سر به سر                            در قلوب مردم شعله افکند
جنبش دانشجویی ایران، به خونِ شهیدان                     در رهِ خلقمان، خورده سوگند
که تا آخرین نفر، آخرین نفس،کوشیم و بشکنیم، دیوار این قفس در رهِ آزادیِ ایران (2)
شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا                      گشتند شهید، در رهِ ستیزه با ارتجاع
خونِ آنها نهالِ همبستگی ما را                         محکم کرد و استوار، با جنبش توده­ها یک دل و یک جان متحد، در رهِ آنها نهیم گام            تا انقلاب ایران، پیش رود تا سرانجام
شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا                      گشتند شهید، در رهِ ستیزه با ارتجاع
خونِ آنها نهالِ همبستگی ما را                         محکم کرد و استوار، با جنبش توده­ها
شریعت رضوی، قندچی، بزرگ نیا (3)

***
سالگرد 18 تیر 78
ترانه‌ای برای ۱۸ تیر ۷۸ با صدای داریوش
شعر:‌ ایرج جنتی عطایی ملودی: ...
***

18 تیر 88 – خیابان انقلاب

https://www.youtube.com/watch?v=NYIlQ_Xf3Ok
***

داستان: آنها هنوز جوانند – علی اشرف درويشيان

 پيشگام
به نقل از سایت: فرهنگی و هنری
آنها هنوز جوانند. نوشته ای از نویسنده گرانقدر علی اشرف درویشیان که دلنوشته ای است برای یادبود جانباختگان کشتار سراسری زندانیان سیاسی در تابستان 1367
این نوشته توسط دست اندر کاران رادیو دمکراسی شورائی تهیه و اجرا شده است
https://youtu.be/XCkRUG3W7iM

متن کامل نوشتاری در ادامۀ مطلب
آن‌ها هنوز جوانند
آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری. بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها. گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند کنار گل‌ها و شمع‌ها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است. سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش می‌درخشد. لب‌هایش تکان می‌خورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوری‌مان رنج‌آور است، اما نباید باعث بی‌توجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبی‌های زندگی محروم کنیم. روحیه بچه‌ها را نباید خراب کنیم. بچه‌هایم را به تو می‌سپارم و می‌دانم که در پرتو خوبی‌های تو، انسان‌های شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
– لاله در لاله‌ای دشت خاوران.
– گولم می‌زدی. می‌گفتی رفته‌اند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگی‌ات خوب ماچم کن، هر چه می‌خواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام می‌شود، ها! پشیمان می‌شوی که چرا بیش‌تر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخک‌ها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گل‌ها را برده توی عکس‌اش و آن را بو می‌کند. مادرش دستی روی عکس می‌کشد:
– ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخک‌ها، به جمعیت نگاه می‌کند و دنبال دخترش می‌گردد و می‌گوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو می‌کند به عکس بابای او و می‌گوید: «آن ترانه‌ای را که در سلول می‌خواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ می‌شد، منتظر می‌ماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
– با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون می‌بارم.
یکی از مادرها، اشک‌هایش را پاک می‌کند و ذوق‌زده، جیغ می‌کشد:
«بچه‌هایم. این‌ها بچه‌های من هستند. همه‌ی آن‌ها با هم. هر پنج‌تاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه می‌کند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر می‌گوید: «می‌دانی عزیزم، آخر، همه‌ی زندگی‌ام شما پنج تا بودید. همه‌ی زندگی‌ام.»
– ظلم ظالم، جور صیاد        / آشیانم داده بر باد
دخترش می‌گوید: «حالا که داری ما را می‌بینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشسته‌ای.»
«باشد دیگر گریه نمی‌کنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمی‌بینی. آن جا نشسته توی میخک‌ها.»
مادر برمی‌گردد به طرف میخک‌ها. دامادش را می‌بیند و مویه می‌کند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکس‌ها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشسته‌اند و با هم گفت و گو می‌کنند:
«مادرهامان همه پیر شده‌اند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آن‌وقت‌ها که دنبال ما می‌گشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گل‌ها و شمع‌هایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده می‌گوید: «یک روز عاقبت پیدامان می‌کنند و گل‌ها و شمع‌هاشان را کنارمان می‌گذارند.»
بابای میهن می‌گوید: «و با تعجب فریاد می‌زنند: اِ شما هنوز  جوانید؟!»
یکی از عکس‌ها دست دراز می‌کند و شاخه‌ی میخکی به همسرش می‌دهد:
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.
و همسرش به او پاسخ می‌دهد:
تو را من چشم در راهم، شباهنگام…
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره می‌کند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز می‌کند و هیچ نمی‌گوید. مادر بوسه‌ای به عکس پسرش می‌زند: «نازلی سخن بگو.»
نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را می‌بوسد. موهایش را ناز می‌کند: «طفلکم. تو که همه‌اش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکس‌ها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجه‌ی کرمانشاهی از همسرش می‌پرسد: «پس روله‌مان کو؟ نمی‌بینمش.»
همسر او تند اشک‌های خود را پاک می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدان‌ها، لبخند می‌زند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمده‌ای هی اشک می‌ریزی.»
زن اشک‌هایش را پاک می‌کند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
– سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچه‌هاشان را از توی گل‌ها و کنار شمع‌ها برمی‌دارن. خیلی آرام در دستمال‌ها و پاکت‌ها می‌پیچند. توی کیف‌شان می‌گذارند و با خود به خانه‌هاشان می‌برند.
علی اشرف درويشيان

۱۳۹۶ خرداد ۲۷, شنبه

به نام پدر، بفارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

به نام پدر



 مجید نفیسی
بامداد که باد می‌خوابد
به ایوان می‌روم و با سرانگشت
بر پوستِ گردگرفته‌ی نرده می‌نویسم:
"پدر! پدرِ خاک!"*
بادِ آخرِ پائیز
سراسرِ شب در راه بوده
تا از قله‌های برفپوش
و شنزارهای سوزان بگذرد
و با خود مشتی خاک
به هدیه آورد.
آیا در این خاک
از پدر نشانی هست
که پارسال چنین روزی
به خاک بازگشت؟

مجید نفیسی
بیست‌و‌ششم نوامبر دو‌هزار‌و‌هشت

* نام پدرم "ابوتراب" بود که بمعنای "پدر خاک" است.

۱۳۹۶ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

مرگ دریاچه، بفارسی و انگلیسی: مجید نفیس

در آنجا می‌شد ترک شد, فارس شد, کرد شد
آسوری شد, ارمنی شد, یهودی شد
و از دریاچه‌ی ارومیه
به همه‌ی دریاچه‌های ایران:
بختگان, هامون, پریشان, آلماگل
شورابیل, زریوار, مهارلو, اُوان, گَهَر, ارس, نمک
و حتی خورِموسی و تالاب گاوخونی پیوست.
اما امروز
دریاچه دارد می‌خشکد
و رنگِ آن هر روز
دارد خونین‌تر می‌شود.

مرگ دریاچه


 

 

 

مجید نفیسی

یکبار در دریاچه‌ی ارومیه شنا کردم
همراه با خواهر چارده‌ساله‌ام
و دریافتم که دریاچه زنده است
که دریاچه حافظه دارد.
به آرامی شنا می‌کردیم
با سری بیرون از آب
مبادا که شوراب به چشم
و دهان و بینی‌مان فرورود.
آنقدر در آب پیش رفتیم
که ساحل پشت سر دیگر دیده نمی‌شد
و تنها شبحِ جزیره‌ای را از دور می‌دیدیم.
نه کوسه‌ای بود که در دلمان هراس افکند
نه جلبکی که به پایمان بپیچد.
دریاچه همه از آن ما بود
با آسمانی بی‌ابر
و سایه‌ای از کلنگ‌های مهاجر.
نه بادی بود که موج برانگیزد
نه قایقی که خلوت برهم‌ریزد.
هراس ما همه از خود بود.
آه اگر هولِ آب ما را می‌گرفت
یا وسوسه‌ی بازگشت به ساحل
بر جانمان چنگ می‌انداخت.
در آنجا از جنبش ایستادیم
و گذاشتیم تا آب
از یادهایش با ما سخن گوید.
در آنجا می‌شد صفی‌الدین ارمویِ عودزن شد
و به ضرب‌آهنگِ دلِ دریاچه گوش داد
یا چون کاتبِ مولوی حسام‌الدین چلبی
بر پوست خنک آب راه رفت
سرمست از باده‌ی هفت هزار ساله‌ی روستای حاجی فیروز.
در آنجا می‌شد هلاکوی ایلخان شد
شمشیر کشید و بغداد را فتح کرد
و خرگاهِ خلافت را برای همیشه برچید
آنگاه در جزیره‌ی شاهی میان دریاچه خفت
بی‌قربان کردن آدمی بر گور.
در آنجا می‌شد شلمانصر شاه آشور شد
ماد و پارس را رام کرد
و شهر ساحلی را "اورمیا" نامید
که بمعنای "شهر آب" است.
در آنجا می‌شد موبدِ موبدان آذربایجان شد
از آتشکده‌ی آذرگشسب و آتشفشان شیز پائین آمد
هفت تپه‌ی خاکستر را دور زد
گردِ راه را در دریاچه از تن شست
و نام آن را "چی چیست" گذاشت
که بمعنای "درخشان" است.
در آنجا می‌شد چون شهیدان شهر میاندواب
روح‌الله شد, حمید شد, فرامرز شد
و از زرینه یا سیمینه‌رود یک نفس شنا کرد
تا به دریاچه‌ی ارومیه رسید.
در آنجا می‌شد مادر جوانشیر شد, خواهر جهانگیر شد
به تن خود گِل‌سیاه مالید
و زیر آفتاب دراز کشید
تا دردِ مفاصل آرام گیرد
و خارشِ پوست فرونشیند.
در آنجا می‌شد ترک شد, فارس شد, کرد شد
آسوری شد, ارمنی شد, یهودی شد
و از دریاچه‌ی ارومیه
به همه‌ی دریاچه‌های ایران:
بختگان, هامون, پریشان, آلماگل
شورابیل, زریوار, مهارلو, اُوان, گَهَر, ارس, نمک
و حتی خورِموسی و تالاب گاوخونی پیوست.
اما امروز
دریاچه دارد می‌خشکد
و رنگِ آن هر روز
دارد خونین‌تر می‌شود.
آیا من می‌توانم با خواهرم دوباره
و این بار همراه با دخترش
در دریاچه‌ی ارومیه شنا کنم
یا اینکه باید تنها بر بسترِ نمک‌پوش آن راه روم
و به صدای پای خود گوش دهم؟
آیا اشک ما می‌تواند
دریاچه را دوباره پر کند
و خون ما در خیابان‌ها
از غلظتِ رنگِ خونین آن بکاهد؟
آی‌ی‌ی!
دریاچه دارد می‌میرد
با همه‌ی یادهایش
و توفانِ نمک در راه است.
مجید نفیسی
دوم سپتامبر دوهزارویازده

Death of the Lake

I once swam in Lake Urmia
Along with my fourtheen-year-old sister
And realized that the lake was alive
And had memory.
We swam slowly
Our heads out of the water
Lest the salt got into our eyes, noses and mouths.
We swam so far in the water
That the shore behind us was no longer visible
And we could see the silhouette of an island.
There was no shark to fill our hearts with fear
Nor any algae to grab our feet.
The lake was all ours
With a cloudless sky
And shadows of migrating cranes.
There was no wind to make waves
Nor any boat to disturb our peace.
Our fear was from ourselves
Of the panic of the water overcoming us
Or the temptation of returning to shore
Would capture our souls.
There we stopped moving
And let the water
Tell us of its memories.
There, one could become the lute-player Safi al-Din Urmavi
And listen to the beats of the heart of the lake
Or like Rumi’s scribe Hesam al-Din Chalabi
Walk on the cool skin of the water
Tipsy from the seven-thousand-year-old wine of Haji Firooz Village.
There, one could become Hulagu the grandson of Genghis
Take out a sword and conquer Baghdad
And dismanteled the canopy of Caliphate forever.
Then get buried in Shahi Island in Lake Urmia
Without any offering of human sacrifice.
There, one could become Shalmaneser, the king of Assyria
Conquer Media and Persia
And call the coastal town “Urmia”
Which means  “the city of water”.
There, one could become the high mobed of Azarbaijan
Descend the fire temple of Azargoshasp and Shiz Volcano,
Turn around seven hills of ashes,
Wash off the road dust from one’s body in the lake
And call the lake “Chi Chast”
Which means  “shiny”.
There, one could become a martyr of Miandoab City
Ruholah or  Hamid or Faramarz
Swim with one breath from Zarineh or Simineh River
Until one reaches Lake Urmia.
One could become Javanshir’s mother or Jahangir’s sister
Rub black mud all over one’s body
And lay down in the sun
Until joint pains relax
And skin rashes subside.
There, one could become Turk, Kurd, Persian
Assyrian, Armenian or Jew,
And from Lake Urmia
Join all other lakes of Iran:
Bakhtegan, Hamoon, Parishan, Almagol,
Shorabil, Zarivar, Maharlu, Ovan, Gahar, Aras, Namak,
And even Khor Musa Estuary and Gavkhouni Marsh.
But today
The lake is going dry
And its color is becoming
Bloodier every day.
Am I able to swim with my sister again
In Lake Urmia
This time along with her daughter?
Or should I walk on its salt bed alone
And listen to the sound of my footsteps?
Can our tears
Fill the lake again
And our blood on the street
Dilute its bloody color?
Ohhh!
The lake is dying
With all of its memories
And a salt storn is on its way.

Majid Naficy
September 2, 2011
http://iroon.com/irtn/blog/10885/